من در جنگ ایران و عراق
اسفند ۷م, ۱۳۸۸ دسته خاطره ها | ۲ دیدگاه »امروز می خوام یک خاطره از دوران جنگ براتون بگم. تعجب نکنید، درسته که ۲۴ سالمه ولی یکی دو سال آخر جنگ من هم بودم.
پیش از آخرای جنگ که من یک ساله و شاید کمتر از یک ساله بودم طی یک حمله ی هوایی به شهر قم، یک فروند هواپیمای بمب افکن تعداد ۴ یا ۵ بمب رو به فاصله ی ۱۰ تا ۲۰ متر از انتهای کوچه ی ما که به بلوار عماریاسر متصل است تا ۲ یا ۳ بن بست مانده به خیابان باجک رها کرد. بن بست خانه ی ما هم بن بست اول از طرف باجک است.
تا اینجای کار رو داشته باشید، دوباره برمی گردم. بزرگ ترین برادرم که اون موقع ۱۲-۱۳ سالش بوده می خواسته بره برای تزریق و اتفاقا مسیر داخل کوچه به سمت عماریاسر رو انتخاب می کنه. وسط راه دوستاش رو می بینه که داشتند فوتبال بازی می کردند. یکی از دوستاش پیشنهاد می کنه که تو هم بیا برای بازی، اون هم جواب می ده که بعد از تزریق می یام. می ره برای تزریق و در راه برگشت یادش می یاد که خونه ی مادربزرگم (مادر مادرم) هم کاری داشته؛ و این بار از توی باجک ۱ داره می ره که یکی داد می زنه دراز بکش و تا روی زمین دراز می کشه یه ترکش از روی سرش رد می شه که ناشی از فرود بمب بوده. در این لحظه، اون هواپیمایی که گفتم، بمب هاش رو رها می کنه و برادرم به سوی کوچه مون شروع می کنه به دویدن.


