آبان ۱۰م, ۱۳۸۸ دسته خاطره ها | ۲ دیدگاه »
گاهی بعضی چیزا برای آدم ارزش زیادی پیدا می کنه؛ یه ساعت، یه نامه، یه عکس، یه تصنیف، یه کتاب، و شاید یک رخداد طبیعی.
توی پست «ای کاش من هم با او می مردم» داستان دو تا گل رو تعریف کردم که توی باغچه ی خونه مون در کنار هم رشد کرده بودند و زمستان سال ۱۳۸۶ یکی از اونا رو خشکوند. گل برگ کاغذی مرده بود و اون یکی هنوز زنده. هر دوی اونا رو پدرم کاشته بود. از این که دست کم هنوز یکی از اون دو جون داره شاد بودم ولی
ادامه این مطلب را بخوانید »
برچسب ها: عشق
شهریور ۱۵م, ۱۳۸۷ دسته جامعه | بدون دیدگاه »
مثل یک عروسکِ بی اختیار نخ رو به هر سو کشیدی به همان سمت رفتم، من رو به این سمت نکش؛ نخم پاره می شه و دیگه به درد نمی خورم. من را از خودت نران.
حافظ به من یاد داده که باید دل شاهد رو به دست بیاری، باید نازش رو بکشی، نباید بهش اعتراض کنی، نباید ازش گله کنی.شاهد خداوند توست. اعتراض به او معنا ندارد. چرا؟ چون خداوند توست، خداوند. اعتراض نکن. اگر اعتراض کنی باختی.
ادامه این مطلب را بخوانید »
برچسب ها: حافظ, عشق
شهریور ۱۳م, ۱۳۸۷ دسته فرهنگ و تاریخ | بدون دیدگاه »
به دلیل مشغله ی بیش از اندازه ی این چند روز نشست این هفته رو خیلی خلاصه می نویسم.
این نوشته نتیجه ی برداشت من از سخنان استاد احمد عزتی پرور است و شاید در بعضی جاها سخنی را درست متوجه نشده باشم و یا برداشت شخصی ام (خواسته یا ناخواسته) اعمال شده باشد.
غزل حافظ:
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست — بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود — ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب — سروش عالم غیبم چه مژده ها دادست
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین — نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر —ندانمت که در این دامگه چه افتادست
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر — که این حدیث ز پیر طریقتم یادست
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد — که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای — که بر من و تو در اختیار نگشادست
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد — که این عجوز عروس هزاردامادست
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل — بنال بلبل بی دل که جای فریادست
حسد چه می بری ای سست نظم بر حافظ — قبول خاطر و لطف سخن خدادادست
(متن غزل از اینجا: http://hafez.mastaneh.ir/?p=522 )
ادامه این مطلب را بخوانید »
برچسب ها: حافظ, سهراب, عشق
فروردین ۲۹م, ۱۳۸۷ دسته خاطره ها | ۵ دیدگاه »
تا کسی رو که برامون ارزشمند هست از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم. یه جورایی این فرهنگ (و به نوعی فرهنگ نادرست) در جامعه ی ما جا افتاده که یکی که مرد تازه بفهمیم یه همچین کسی هم در زندگی ما نقش داشته. همیشه مایه ی تاسفم بوده و هست که کسی رو که پنج شش سال ندیده ایم، وقتی مرد، می ریم خاکش کنیم. شاید بشه گفت مرده ها برامون بیشتر از زنده ها ارزش دارند.
ادامه این مطلب را بخوانید »
برچسب ها: بهار, خانه, زمستان, عشق