خاطرات پرنده ای
بهمن ۱۲م, ۱۳۹۰ دسته خاطره ها | بدون دیدگاه »امروز می خوام ۵ تا خاطره پرنده ای بنویسم:
۱- خاطره گردن جوجه
۲- خاطره کبوتر معلق زن
۳- خاطره خنک کردن فنچ با پنکه
۴- خاطره جوجه های صورتی
۵- خاطره مرغ مینا
۱- در روزگار خردسالی من، یه جوجه کوچیک توی خونه داشتیم و چون زورم بهش می رسید انواع بلاها رو به سرش در می آوردم که یکی از اون بلاها که هنوز هم یادمه از این قراره که یه روز این جوجه رو از گردن گرفته بودم و برادرم برای این که اون رو از دست من نجات بده دنبالم دوید و من هم در همان حال از پله ها به سمت طبقه بالا می دویدم و این طور بود که گردن این جوجه در حکم یک فنر شده بود و بدنش مثل جسم متصل به فنر! خوشبختانه اون جوجه زنده موند و تا مدت ها از همنشینی من لذت می برد.
۲- البته این خیلی هم خاطره نیست و بیشتر یه تصور ذهنی یه. کوچیک که بودم همیشه فکر می کردم دلیل معلق زدن کبوترها در آسمان اینه که صاحبشون یه نخ بلند به پاشون بسته و هر از چند گاهی اون نخ رو می کشه و در نتیجه معلق زدن کبوتر اتفاق می افته.
۳- وقتی در مقطع راهنمایی بودم علاقه شدیدی به نگهداری فنچ در من به وجود آمده بود تا آنجا که پاسیو خونه رو، که هم آفتابگیر بود و هم درون حوض وسط اون ماهی وجود داشت، به محل نگهداری فنچ ها تبدیل کردم. تابستون که شروع شد ترکیب نور خورشید و آب درون حوض، پاسیو رو به جهنمی از بخار تبدیل کرد و من هم برای حل این مشکل به یک پنکه پناه آوردم و روزها در هنگام ظهر با باد پنکه به خنک کردن فینچ های فلک زده می پرداختم. خالی از لطف نیست که بگم یکی از فنچ ها سرگیجه داشت یعنی همش سرش رو در کمتر از یک ثانیه ۳۶۰ درجه می چرخوند! البته این یه بیماری در بین پرنده هاست. این بیماری مانع از این می شد که پرنده بتونه پرواز کنه و درواقع مثل ملخ خودش رو پرت می کرد. رو این حساب دیگه اون رو توی قفس نمی ذاشتم و همیشه توی خونه همراهم بود. اسمش رو هم گذاشته بودیم بهادر. بیچاره یه روز که خوابیده بود کنار بالشم مرد.

