آبان ۱۰م, ۱۳۸۸ دسته خاطرهها | ۱ دیدگاه »
گاهی بعضی چیزا برای آدم ارزش زیادی پیدا میکنه؛ یه ساعت، یه نامه، یه عکس، یه تصنیف، یه کتاب، و شاید یک رخداد طبیعی.
توی پست «ای کاش من هم با او میمردم» داستان دو تا گل رو تعریف کردم که توی باغچهی خونهمون در کنار هم رشد کرده بودند و زمستان سال ۱۳۸۶ یکی از اونا رو خشکوند. گل برگکاغذی مرده بود و اون یکی هنوز زنده. هر دوی اونا رو پدرم کاشته بود. از این که دستکم هنوز یکی از اون دو جون داره شاد بودم ولی
ادامه این مطلب را بخوانید »
برچسب ها: عشق
فروردین ۲۹م, ۱۳۸۷ دسته خاطرهها | ۳ دیدگاه »
تا کسی رو که برامون ارزشمند هست از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم. یه جورایی این فرهنگ (و به نوعی فرهنگ نادرست) در جامعهی ما جا افتاده که یکی که مرد تازه بفهمیم یه همچین کسی هم در زندگی ما نقش داشته. همیشه مایهی تاسفم بوده و هست که کسی رو که پنج شش سال ندیدهایم، وقتی مرد، میریم خاکش کنیم. شاید بشه گفت مردهها برامون بیشتر از زندهها ارزش دارند.
ادامه این مطلب را بخوانید »
برچسب ها: بهار, خانه, زمستان, عشق
فروردین ۱۱م, ۱۳۸۷ دسته خاطرهها | بدون دیدگاه »
یکی از رخدادهای تاثیرگذار در زندگی من در روزگاری که دبستانی بودم روی داد. یک روز که از دبستان به خانه بر میگشتم نگاهم به گوشهای از پیادهرو (ده متر جلوتر از من) افتاد، جایی که هر روز پیرمرد کفشدوز را میدیدیم. پیرمرد یک قوطی خالی کنسرو ماهی در دست گرفت و یک کودک پنج یا شش ساله بیش از نیمی از آبمیوهاش را در قوطی آن پیرمردریخت.
ادامه این مطلب را بخوانید »
برچسب ها: نوروز, گدا