<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>روزنوشت‌های خورشیدوش &#187; خاطره‌ها</title>
	<atom:link href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/category/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://ruznevesht.khorshidvash.com</link>
	<description>فیزیک، ادبیات، تاریخ، جامعه، خاطره‌ها، و ...</description>
	<lastBuildDate>Wed, 08 Sep 2010 01:22:56 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>جام جهانی فوتبال ۲۰۱۰ آفریقای جنوبی</title>
		<link>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%ac%d8%a7%d9%85-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%81%d9%88%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%84-2010/</link>
		<comments>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%ac%d8%a7%d9%85-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%81%d9%88%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%84-2010/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Jun 2010 10:38:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خورشیدوش</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[جام جهانی فوتبال 2010]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[ورزش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ruznevesht.khorshidvash.com/?p=198</guid>
		<description><![CDATA[اول از همه بگم که طرفدار تیم ملی آلمان هستم و این واسه خودش داستان داره! من جام جهانی 90 رو یادم نمی‌یاد اما سال‌های بعد عکس‌های اون جام که همراه با آدامس‌ها فروخته می‌شد رو جمع می‌کردم. جام 90 آلمان قهرمان شد و، با توجه به این قهرمانی، در جام 94 همه‌ی محله طرفدار این تیم بودند تا این که بلغارستان با درخشش هریستو استویچکف آلمان را شکست داد. پس از این باخت تعداد زیادی از همون افراد از طرفداری این تیم برگشتند و این برای من که هفت-هشت ساله بودم مساله‌ی بغرنجی شد اما با روحیه‌ای که داشتم تصمیم گرفتم با شدت هر چه بیشتر بر این طرفداری باقی بمونم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سلام.<br />
جام جهانی شروع شده و خیلی‌ها هم جوّگیر شده‌اند!<br />
اول از همه بگم که طرفدار تیم ملی آلمان هستم و این واسه خودش داستان داره! من جام جهانی ۹۰ رو یادم نمی‌یاد اما سال‌های بعد عکس‌های اون جام که همراه با آدامس‌ها فروخته می‌شد رو جمع می‌کردم. جام ۹۰ آلمان قهرمان شد و، با توجه به این قهرمانی، در جام ۹۴ همه‌ی محله طرفدار این تیم بودند تا این که بلغارستان با درخشش هریستو استویچکف آلمان را شکست داد. پس از این باخت تعداد زیادی از همون افراد از طرفداری این تیم برگشتند و این برای من که هفت-هشت ساله بودم مساله‌ی بغرنجی شد اما با روحیه‌ای که داشتم تصمیم گرفتم با شدت هر چه بیشتر بر این طرفداری باقی بمونم.<br />
این ماجرا پایه‌ای شد برای مطالعه‌ی بیشتر من درباره‌ی فرهنگ و تمدن ملت آلمان از جمله تاریخ، زبان، دیدگاه‌های اجتماعی و &#8230; که خلاصه‌ی این مطالعه‌ها رو می‌تونم در این جمله بیان کنم: «ملت آلمان مردمی مصمم، پرتلاش، امیدوار، دوستدار دانش و هنر (و البته دارای دانشمندان و هنرمندان نامی)، رک، و در یک واژه «شایسته» هستند». به نظر من همین برتری‌ها عامل غرور و خودبزرگ‌بینی آنها شده است.<br />
دوم؛ تا اینجای کار که تیم محبوب من خوب کار کرده و اگه خوشمزه‌کاری داور بازی در کارت زرد دوم کلوزه نبود بازی با صربستان رو واگذار نمی‌کرد. کارشناس داوری تلوزیون دولتی ایران هم با قاطعیت تصمیم داور رو نادرست اعلام کرد.<br />
سوم؛ با پیش‌بینی «<a title="کافه توهم" href="http://fancies.wordpress.com/2010/06/17/how-to-predict-worldcup-champion">کافه توهم</a>» آلمان امسال قهرمانه!!!:</p>
<blockquote><p>آخرین قهرمانی‌های آلمانی‌ها در جام جهانی فوتبال در سال‌های ۱۹۹۰ و ۱۹۷۴ بدست اومد. این دو عدد را با هم جمع کنیم به ۳۹۶۴ میرسیم.<br />
آرژانتین بیش از ۲۰ سال پیش، در سال ۱۹۸۶ توانست جام جهانی را به نام خودش ثبت کند. آنها هشت سال قبل از آن، یعنی در سال ۱۹۷۸ هم قهرمان شدند. ۱۹۸۶+۱۹۷۸=۳۹۶۴ !<br />
برزیلی‌ها هم یکبار در ۱۹۷۰ و بار دیگر در سال ۱۹۹۴ به قهرمانی رسیدند. جمع این دو عدد، عدد معروف ۳۹۶۴ میشود!<br />
حالا اگر  ۲۰۰۲ را از این عدد (یعنی ۳۹۶۴) کم کنیم، به عدد ۱۹۶۲ می‌رسیم. سالی که در آن، برزیل جام‌جهانی را برده بود! بنابراین قاعدتاً نباید منتظر پایان رقابت‌های ۲۰۱۰ بمانیم تا قهرمان معلوم شود. از همین الان هم با یک جمع و تفریق ساده می‌توانیم تیم برنده‌ی جام را “حساب” کنیم!</p>
<p>۱۹۵۴=۲۰۱۰ – ۳۹۶۴</p>
<p>قهرمان جهان در سال ۱۹۵۴، آلمانی‌ها بودند.</p></blockquote>
<p>من به دو دلیل با این محاسبه‌ها موافق نیستم: (۱) چرا در این میان تیمی مانند ایتالیا که مثل آلمان و برزیل بیشترین فینال‌ها رو تجربه کرده در محاسبه‌ها وارد نشده، و (۲) تقویم میلادی یک تقویم طبیعی نیست که ریاضیات با اون منطبق باشه. به هر حال، یکی شدن نتیجه‌ها جالبه و امیدوارم دست‌کم برای این جام صادق باشه!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%ac%d8%a7%d9%85-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%81%d9%88%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%84-2010/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بچه های فیزیک ورودی سال‌های ۱۳۸۳ و ۱۳۸۴ دانشگاه آزاد قم</title>
		<link>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88-%d9%81%db%8c%d8%b2%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d9%82%d9%85/</link>
		<comments>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88-%d9%81%db%8c%d8%b2%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d9%82%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Apr 2010 23:59:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خورشیدوش</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه آزاد قم]]></category>
		<category><![CDATA[فیزیک 83 و 84 آزاد قم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ruznevesht.khorshidvash.com/?p=189</guid>
		<description><![CDATA[این پست ویژه‌ی دانشجوهای دوره‌ی کارشناسی دانشگاه آزاد قم،‌ ورودی‌های 1383 و 1384 است. من خودم ورودی 84 -ام اما چون خیلی از کلاس‌ها رو با بچه‌های 83 مشترک داشتم اونا رو هم به این اتاق دعوت می‌کنم. نکته‌ی دوم این که از خیلی وقت پیش به فکر نوشتن چنین پستی بودم تا این که نظر سروش جهانگیری از بچه‌های 83 در همون پست مهدی عباسیان مطلق موجب شد دیگه معطلش نکنم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سلام. اول این که متفاوت‌ترین خبری که تا حالا کسی توی وبلاگ من درباره‌ی خودم خونده تو راهه. البته شاید برای هیجان‌انگیزتر شدن به این زودی‌ها فاش نکنمش. این خبر رو تو بخش نظرهای <a title="خورشیدوش" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/خورشیدوش/" target="_blank">مهدی عباسیان مطلق</a> اعلام خواهم کرد. (تصحیح ۵ شهریور ۸۹: خبر رو به جای  بخش نظرهای <a title="خورشیدوش" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/خورشیدوش/" target="_blank">مهدی عباسیان مطلق</a>، <a href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%ae%d8%a8%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-1389-06-05/">اینجا</a> نوشتم)</p>
<p style="text-align: justify;">اما موضوع این پست؛ این پست ویژه‌ی دانشجوهای دوره‌ی کارشناسی دانشگاه آزاد قم،‌ ورودی‌های ۱۳۸۳ و ۱۳۸۴ است. من خودم ورودی ۸۴ -ام اما چون خیلی از کلاس‌ها رو با بچه‌های ۸۳ مشترک داشتم اونا رو هم به این اتاق دعوت می‌کنم. نکته‌ی دوم این که از خیلی وقت پیش به فکر نوشتن چنین پستی بودم تا این که نظر سروش جهانگیری از بچه‌های ۸۳ در همون پست <a title="خورشیدوش" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/خورشیدوش/" target="_blank">مهدی  عباسیان مطلق</a> موجب شد دیگه معطلش نکنم.</p>
<p style="text-align: justify;">تا کنون چند تا از هم‌دوره‌ای‌ها وبلاگ من رو پیدا کرده‌اند: محمدجواد رضوان نیا، سروش جهانگیری، خانم یزدی نژاد، مهدی (که نام خانوادگیش رو ننوشته بود و دیگه هم سر نزد که بشناسمش). اگه هم‌دوره‌ای‌هایی که به وبلاگم سر می‌زنند نشانی این پست رو به هم‌دوره‌ای‌های دیگه‌ای که با اون‌ها در ارتباط هستند بدند پاتوق خوبی برامون می‌شه و می‌تونیم خاطره‌های اون زمان‌ها رو مرور کنیم.</p>
<div id="_mcePaste" style="position: absolute; left: -10000px; top: 0px; width: 1px; height: 1px; overflow: hidden; text-align: justify;"><a title="خورشیدوش" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/خورشیدوش/" target="_blank">مهدی  عباسیان مطلق</a></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88-%d9%81%db%8c%d8%b2%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d9%82%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سیزده به در ۱۳۸۹</title>
		<link>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%b3%db%8c%d8%b2%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1-1389/</link>
		<comments>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%b3%db%8c%d8%b2%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1-1389/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Apr 2010 18:57:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خورشیدوش</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[جشن]]></category>
		<category><![CDATA[سیزده به در]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعت]]></category>
		<category><![CDATA[نوروز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ruznevesht.khorshidvash.com/?p=184</guid>
		<description><![CDATA[و اما 13 به در: دو سالی هست که خانواده‌ی من و دو-سه خانواده از خویشان نزدیک به جای رفتن به جنگل و بوستان در سیزده‌به‌در می‌ریم به دشت‌های اطراف قم. این کار دو امتیاز داره؛ یکی گذراندن یک روز متفاوت در طول سال است چون به طور معمول همه، سالی چندین بار رو به بوستان می‌ریم، و دوم نبودن کسی جز خودمون در آنجا و امکان برگزاری یک سیزده‌به‌در شاد به دور از دوربین موبایل شکارچیان صحنه‌های بلوتوسی ( و نه بلوتوثی!) ! از جمله کارهایی که انجام دادیم همانندسازی رالی داکار و مسابقه‌ی دو 100 متر که من در مسابقه‌ی دو با 3 صدم ثانیه اختلاف دوم شدم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سلام. همین جا بگم که عنوان «سیزده‌به‌در ۱۳۸۹» برای این پست چندان کامل نیست چون چیزای دیگه‌ای رو هم می‌خوام بنویسم.</p>
<p style="text-align: justify;">اول این که نوروز امسال من چند تفاوت تاریخی با سال‌های گذشته داشت که مهم‌ترینشان اینترنت‌زدگی کامل در این دو-سه هفته بوده اما در عوض فوتبال‌ها و فیلم‌های بسیاری رو درو کردم، البته نه فیلم‌های پخش شده از تلوزیون دولتی ایران! دوم این که نوروز امسال من در کل خیلی شلوغ و پرترافیک بود. سوم رسیدگی به باغچه‌های خونه و کاشت بذر و نهال و رسیدگی به<a title="ای کاش من هم با او می‌مردم" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/ای-کاش-من-هم-با-او-می‌مردم/"> گل کاغذی</a> (و<a title="بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود عیسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/بار-غمی-که-خاطر-ما-خسته-کرده-بود-عیسی‌د/"> اینجا</a>) معروف خودم به همراه همدم سرخ‌رنگش.</p>
<p style="text-align: justify;">و اما ۱۳ به در: دو سالی هست که خانواده‌ی من و دو-سه خانواده از خویشان نزدیک به جای رفتن به جنگل و بوستان در سیزده‌به‌در می‌ریم به دشت‌های اطراف قم. این کار دو امتیاز داره؛ یکی گذراندن یک روز متفاوت در طول سال است چون به طور معمول همه، سالی چندین بار رو به بوستان می‌ریم، و دوم نبودن کسی جز خودمون در آنجا و امکان برگزاری یک سیزده‌به‌در شاد به دور از دوربین موبایل شکارچیان صحنه‌های بلوتوسی ( و نه بلوتوثی!)! از جمله کارهایی که انجام دادیم همانندسازی رالی داکار و مسابقه‌ی دو ۱۰۰ متر که من در مسابقه‌ی دو با سه صدم ثانیه اختلاف دوم شدم.</p>
<p style="text-align: justify;">امیدوارم شما هم سیزده‌به‌دری سبز و شاد رو سپری کرده باشید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%b3%db%8c%d8%b2%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1-1389/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من در جنگ ایران و عراق</title>
		<link>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87-%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b1%d8%a7%d9%82/</link>
		<comments>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87-%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b1%d8%a7%d9%82/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Feb 2010 00:05:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خورشیدوش</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[شهر قم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ruznevesht.khorshidvash.com/?p=166</guid>
		<description><![CDATA[امروز می‌خوام یک خاطره از دوران جنگ براتون بگم. تعجب نکنید، درسته که 24 سالمه ولی یکی دو سال آخر جنگ من هم بودم.
پیش از آخرای جنگ که من یک ساله و شاید کمتر از یک ساله بودم طی یک حمله‌ی هوایی به شهر قم، یک فروند هواپیمای بمب‌افکن تعداد 4 یا 5 بمب رو به فاصله‌ی 10 تا 20 متر از انتهای کوچه‌ی ما که به بلوار عماریاسر متصل است تا 2 یا 3 بن‌بست مانده به خیابان باجک رها کرد. بن‌بست خانه‌ی ما هم بن‌بست اول از طرف باجک است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">امروز می‌خوام یک خاطره از دوران جنگ براتون بگم. تعجب نکنید، درسته که ۲۴ سالمه ولی یکی دو سال آخر جنگ من هم بودم.<br />
پیش از آخرای جنگ که من یک ساله و شاید کمتر از یک ساله بودم طی یک حمله‌ی هوایی به شهر قم، یک فروند هواپیمای بمب‌افکن تعداد ۴ یا ۵ بمب رو به فاصله‌ی ۱۰ تا ۲۰ متر از انتهای کوچه‌ی ما که به بلوار عماریاسر متصل است تا ۲ یا ۳ بن‌بست مانده به خیابان باجک رها کرد. بن‌بست خانه‌ی ما هم بن‌بست اول از طرف باجک است.</p>
<p style="text-align: justify;">تا اینجای کار رو داشته باشید، دوباره برمی‌گردم. بزرگ‌ترین برادرم که اون موقع ۱۲-۱۳ سالش بوده می‌خواسته بره برای تزریق و اتفاقا مسیر داخل کوچه به سمت عماریاسر رو انتخاب می‌کنه. وسط راه دوستاش رو می‌بینه که داشتند فوتبال بازی می‌کردند. یکی از دوستاش پیشنهاد می‌کنه که تو هم بیا برای بازی، اون هم جواب می‌ده که بعد از تزریق می‌یام. می‌ره برای تزریق و در راه برگشت یادش می‌یاد که خونه‌ی مادربزرگم (مادر مادرم) هم کاری داشته؛ و این بار از توی باجک ۱ داره می‌ره که یکی داد می‌زنه دراز بکش و تا روی زمین دراز می‌کشه یه ترکش از روی سرش رد می‌شه که ناشی از فرود بمب بوده. در این لحظه، اون هواپیمایی که گفتم، بمب‌هاش رو رها می‌کنه و برادرم به سوی کوچه‌مون شروع می‌کنه به دویدن.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-166"></span>این جا رو هم داشته باشید که با «داشته باشید» قبلی توضیح می‌دمش! برادر دوم من هم که ۹-۱۰ سالش بود قرار بوده از طرف مدرسه با مینی‌بوس بره اردو اما قبلش باید برادر سومم که ۳-۴ سالش بوده رو از خونه‌ی همون مادربزرگم می‌آورده خونه‌ی خودمون. ظاهرا زیاد معطل می‌شه و به مینی‌بوس نمی‌رسه. بعدا خبر می‌رسه که اون مینی‌بوس بر اثر برخورد بمب توسط بمب‌افکن منفجر می‌شه و همه‌ی مسافرانش هم در دم جان می‌دند.<br />
حالا برمی‌گردم به اون دو تا «داشته باشید»؛ بزرگ‌ترین برادرم به سمت کوچه می‌یاد و می‌بینه بن‌بست ما بمب‌باران نشده و به سمت انتهای کوچه (به سمت عماریاسر) می‌ره، از دور می‌بینه که همون‌جایی که دوستاش در حال بازی بودند دود و شلوغی وجود داره، نزدیک که می‌شه می‌بینه بیشتر دوستاش مجروح شده‌اند و ترکش خورده‌اند و اون دوستش که پیشنهاد بازی داده بوده روی زمین افتاده و شکمش بیرون ریخته اما هنوز زنده است، که البته بعدا او هم جان سپرد، به سرعت با همکاری چند نفر دیگه مجروح‌ها رو سوار وانت کردند و به سمت بیمارستان روانه کردند؛ حالا برادرم به سمت انتهای کوچه می‌ره و می‌بینه که اونجا هم بمب افتاده و کلی زخمی و کشته شدند.</p>
<p style="text-align: justify;">برمی‌گردم سراغ ۴ یا ۵ بمب و آخرین بمب. بمب‌افکن از بلوار عماریاسر و در راستای کوچه‌ی ما به سمت باجک حرکت کرده و ۱۰-۲۰ متر یک بار یک بمب رها می‌کرده. بمب‌های یک تا چهار همگی عمل کرده و منفجر شدند که نتیجه‌اش رو چند خط بالاتر خوندید و اما آخرین بمب که در بن‌بست کناری بن‌بست ما فرود آمد. این بمب درست بر روی پله‌های یکی از خانه‌ها فرود آمده و در واقع نوک آن که بر اثر فشار بمب رو فعال می‌کنه به زمین نخورده و بمب بر روی پله‌ها به سمت پایین سر می‌خورد. شاید اگر منفجر می‌شد به دلیل نزدیک بودن به خانه‌ی ما برای من و مادر و مادربزرگ دیگرم (یعنی مادر پدرم) حادثه‌ی ناگواری پیش می‌آمد؛ همچنین اگر خلبان تصمیم به رها کردن یک بمب دیگر می‌گرفت درست بر روی بن‌بست ما فرود می‌آمد.</p>
<p style="text-align: justify;">می‌شه گفت در یک روز ۶ تن از خانواده‌ی ۷ نفری ما، یعنی همه به جز پدرم که در محل کارش بود، تا مرز جان‌سپاری پیش رفتیم. ظاهرا بعدا یکی از خلبان‌های بمب‌افکن‌ها که اسیر کرده بودند رو به کوچه‌ی ما می‌آرند و بهش نشون می‌دند که هم‌قطارهاش چه خرابی و کشتاری رو به وجود آوردند؛ در اون موقع یکی از سوپری‌های محله که در متن حادثه بوده با عصبانیت و از دست دادن کنترلش به سمت او حمله می‌کنه که مردم جلویش را می‌گیرند.</p>
<p style="text-align: justify;">همین‌جا برای درگذشتگان اون روز و همه‌ی کسانی که بی‌گناه در این جنگ و در هر جنگی در هر کجای جهان کشته شده‌اند آرزوی آمرزش می‌کنم.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">پانوشت: کمتر از پنج درصد از توضیح‌هایی که دادم ممکنه بر اثر فاصله‌ی زمانی شنیدن این خاطره‌ها از زبان اعضای خانواده و نوشتن این نوشته با واقعیت فاصله داشته باشه که البته جزئی جدانشدنی از خاطره‌گویی است.</p>
</blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87-%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b1%d8%a7%d9%82/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود &#8212; عیسی‌دمی خدا بفرستاد و برگرفت</title>
		<link>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%ba%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d8%b9%db%8c%d8%b3%db%8c%e2%80%8c%d8%af/</link>
		<comments>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%ba%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d8%b9%db%8c%d8%b3%db%8c%e2%80%8c%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 12:40:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خورشیدوش</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%ba%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d8%b9%db%8c%d8%b3%db%8c%e2%80%8c%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[گاهی بعضی چیزا برای آدم ارزش زیادی پیدا می‌کنه؛ یه ساعت، یه نامه، یه عکس، یه تصنیف، یه کتاب، و شاید یک رخداد طبیعی.
توی پست «ای کاش من هم با او می‌مردم» داستان دو تا گل رو تعریف کردم که توی باغچه‌ی خونه‌مون در کنار هم رشد کرده بودند و زمستان سال ۱۳۸۶ یکی از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی بعضی چیزا برای آدم ارزش زیادی پیدا می‌کنه؛ یه ساعت، یه نامه، یه عکس، یه تصنیف، یه کتاب، و شاید یک رخداد طبیعی.<br />
توی پست «<a href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/1387/01/post-15.html">ای کاش من هم با او می‌مردم</a>» داستان دو تا گل رو تعریف کردم که توی باغچه‌ی خونه‌مون در کنار هم رشد کرده بودند و زمستان سال ۱۳۸۶ یکی از اونا رو خشکوند. گل برگ‌کاغذی مرده بود و اون یکی هنوز زنده. هر دوی اونا رو پدرم کاشته بود. از این که دست‌کم هنوز یکی از اون دو  جون داره شاد بودم ولی<br />
<span id="more-39"></span><br />
وقتی یه‌روزی دو تا تصویری که توی اون پست هست رو دیدم (و اینجا هم هست:)</p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl">تصویر ۱ /  خونه‌مون &#8211; بهار  ۱۳۸۶</span></span></p>
<div><span style="font-family: Tahoma;"> </span><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" src="http://ruznevesht.khorshidvash.com/foto/1387/pish-sarmaye86.JPG" alt="pish-sarmaye86.JPG" width="450" height="338" /></span><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"> </span></span><br />
<span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"> </span></span></div>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl">تصویر ۲ / خونه‌مون &#8211; بهار ۱۳۸۷ (پس از زمستان سرد و پر برف ۸۶)</span></span></span></span></span></span></p>
<div><span style="font-family: Tahoma;"> </span><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" src="http://ruznevesht.khorshidvash.com/foto/1387/pas-sarmaye86.JPG" alt="pas-sarmaye86.JPG" width="450" height="338" /></span><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"> </span></span><br />
<span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"> </span></span></div>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl">حسی بهم دست داد که حافظ اون رو به خوبی توصیف کرده:«وصال او ز عمر جاودان به &#8230;»<br />
شاخه‌های خشکیده‌ی سمت راست گل نیمه‌جان در تصویر دوم غم‌برانگیز بودند.<br />
سال ۸۷ رو به پایان بود که گل‌های گوناگون باغچه‌ها به آرامی آغاز به سبز شدن کردند ولی هیچ یک از اونا به اندازه‌ی برگ‌های سبز کوچکی که در پایین شاخه‌های خشک‌شده‌ی گل برگ‌کاغذی در اومده بود من رو شاد نکرد. اکنون حتی با پایان یافتن تابستان ۸۸ گل برگ‌کاغذی هنوز هم گل‌های صورتی خودش رو به نمایش می‌ذاره.<br />
موضوعی که موجب می‌شه من این دو تا گل رو در ارتباط با هم بدونم اینه که با آغاز بهار گل‌های بوته‌ی گل سمت چپ درمی‌آد و پس از ریختن گل‌های اون گل برگ‌کاغذی آغاز به نمایش می‌کنه و تا پاییز گل می‌ده (البته اون یکی گل، برگ‌های سبزش رو تا پایان پاییز داره).<br />
دلم می‌خواد تصور کنم که گل سمت چپ پس از زمستان ۸۶ سالم مونده ولی این زندگی، بدون گل برگ‌کاغذی، براش از مرگ هم بدتر بوده و نمی‌ذاشته ریشه‌هاش آبی رو جذب کنند؛ این کارش پژمردگیش رو در پی داشته (تصویر ۲). ریشه‌های بی‌رمق گل برگ‌کاغذی از آب فراوانی که پیرامونش رو گرفته سیراب می‌شه و  جوانه‌های زندگی در شاخ‌های خشکیده‌ی اون سربرمیارند و اکنون این دو گل آغوش در آغوش و با ریشه‌های درهم‌تنیده به سرمای زمستان ۸۸ می‌خندند (تصویر پایین).</span></span></span></span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl">تصویر ۳ / خونه‌مون &#8211; آبان‌ماه ۱۳۸۸</span></span></span></span></span></span></p>
<div>
<p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" src="http://ruznevesht.khorshidvash.com/foto/1388/har2gol-88.JPG" alt="har2gol-88.JPG" width="450" height="378" /></span><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"><br />
</span></span></p>
</div>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"> </span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"> </span></span>پانوشت:</p>
<p>توی گوگل جستجو کردم. به نظرم نام درست این گل «<a href="http://www.google.com/search?hl=fa&amp;source=hp&amp;q=%DA%AF%D9%84+%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C&amp;lr=">گل کاغذی</a>» باشه. به هر حال، من بر طبق عادتی که دارم نام «گل برگ‌کاغذی» رو به کار بردم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%ba%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1-%d9%85%d8%a7-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d8%b9%db%8c%d8%b3%db%8c%e2%80%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ای کاش من هم با او می‌مردم</title>
		<link>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d9%85%d9%86-%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d9%88-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85/</link>
		<comments>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d9%85%d9%86-%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d9%88-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Apr 2008 04:02:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خورشیدوش</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[بهار]]></category>
		<category><![CDATA[خانه]]></category>
		<category><![CDATA[زمستان]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d9%85%d9%86-%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d9%88-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[تا کسی رو که برامون ارزشمند هست از دست ندیم قدرش رو نمی‌دونیم. یه جورایی این فرهنگ (و به نوعی فرهنگ نادرست) در جامعه‌ی ما جا افتاده که یکی که مرد تازه بفهمیم یه همچین کسی هم در زندگی ما نقش داشته. همیشه مایه‌ی تاسفم بوده و هست که کسی رو که پنج شش سال ندیده‌ایم، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl">تا کسی رو که برامون ارزشمند هست از دست ندیم قدرش رو نمی‌دونیم. یه جورایی این فرهنگ (و به نوعی فرهنگ نادرست) در جامعه‌ی ما جا افتاده که یکی که مرد تازه بفهمیم یه همچین کسی هم در زندگی ما نقش داشته. همیشه مایه‌ی تاسفم بوده و هست که کسی رو که پنج شش سال ندیده‌ایم، وقتی مرد، می‌ریم خاکش کنیم. شاید بشه گفت مرده‌ها برامون بیشتر از زنده‌ها ارزش دارند.</span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p><span id="more-18"></span></p>
<div><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl">وقتی این دو تا تصویر رو که اولی برای بهار ۸۶ و دومی برای بهار ۸۷ هست، می‌بینم هم این توصیف بالا در ذهنم ایجاد می‌شه و هم: «با هم بودن زیباست. تنهایی زیستن از مرگ هم بدتره».</p>
<p>تصویر ۱ /  خونه‌مون &#8211; بهار  ۱۳۸۶</p>
<p></span></span></p>
<div><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" src="http://ruznevesht.khorshidvash.com/foto/1387/pish-sarmaye86.JPG" alt="pish-sarmaye86.JPG" width="450" height="338" /></span><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"> </span></span><br />
<span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"> </span></span></div>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl">تصویر ۲ / خونه‌مون &#8211; بهار ۱۳۸۷ (پس از زمستان سرد و پر برف ۸۶)</p>
<p></span></span></p>
<p></span></span></p>
<div><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img class="mt-image-center" style="margin: 0pt auto 20px; text-align: center; display: block;" src="http://ruznevesht.khorshidvash.com/foto/1387/pas-sarmaye86.JPG" alt="pas-sarmaye86.JPG" width="450" height="338" /></span><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"> </span></span><br />
<span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"> </span></span></div>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"> </span></span><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl">شاید اگه بیشتر به همراه‌مون توجه کنیم اون رو در زمستان بعدی از دست ندیم.</p>
<p>پانوشت (۱۰ آبان ۱۳۸۸): این پست رو بخونید: «<a href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/1388/08/2009-11-01-har2gol.html">بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود &#8212; عیسی‌دمی خدا بفرستاد و برگرفت</a>» پایان داستان این دو گل رو توی این پست نوشته‌ام.</p>
<p></span></span></p>
<p></span></span></p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b4-%d9%85%d9%86-%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d9%88-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیرمرد تشنه و کودکی که آب‌میوه در دست داشت</title>
		<link>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d8%b4%d9%86%d9%87-%d9%88-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a2%d8%a8%e2%80%8c%d9%85%db%8c%d9%88%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%af/</link>
		<comments>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d8%b4%d9%86%d9%87-%d9%88-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a2%d8%a8%e2%80%8c%d9%85%db%8c%d9%88%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 Mar 2008 05:12:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خورشیدوش</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نوروز]]></category>
		<category><![CDATA[گدا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d8%b4%d9%86%d9%87-%d9%88-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a2%d8%a8%e2%80%8c%d9%85%db%8c%d9%88%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[یکی از رخدادهای تاثیرگذار در زندگی من در روزگاری که دبستانی بودم روی داد. یک روز که از دبستان به خانه بر می‌گشتم نگاهم به گوشه‌ای از پیاده‌رو (ده متر جلوتر از من) افتاد، جایی که هر روز پیرمرد کفش‌دوز را می‌دیدیم. پیرمرد یک قوطی خالی کنسرو ماهی در دست گرفت و یک کودک پنج یا شش ساله [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: Tahoma;"><span dir="rtl">یکی از رخدادهای تاثیرگذار در زندگی من در روزگاری که دبستانی بودم روی داد. یک روز که از دبستان به خانه بر می‌گشتم نگاهم به گوشه‌ای از پیاده‌رو (ده متر جلوتر از من) افتاد، جایی که هر روز پیرمرد کفش‌دوز را می‌دیدیم. پیرمرد یک قوطی خالی کنسرو ماهی در دست گرفت و یک کودک پنج یا شش ساله بیش از نیمی از آب‌میوه‌اش را در قوطی آن پیرمردریخت.<br />
</span></span><br />
<span id="more-8"></span><br />
<span dir="rtl">ولی من چی؟ ولی ما چی؟ چرا باید برای جشن نوروز تن‌پوش نو بخریم در حالی که کسی در خیابان هست که شب را هم باید در خیابان سپری کند، چه برسه به خرید برای جشن نوروز ، چه برسه به خرید خوراک ماهی شب نوروز، چه برسه به تن پوش نو. چرا چشمان‌مان را ببندیم و از گدایی که دستش به سوی ما دراز شده است بگذریم و پس از چند گام به فروشگاه وارد شویم؟ این مرام ماست؟ پس نفرین بر ما.<br />
پیش خود می‌گوییم  نباید گداپروری کرد؟ پس برایش کاری دست و پا کنیم؛ پس برایش یک ترازو بخریم که در ازای این که وزن مردم را اندازه می‌گیرد از آنان پول بگیرد. آن ترازو را به او هدیه بدهیم همان جور که به کسانمان هدیه می‌دهیم. گناه او چیست که کسی را ندارد؛ گناه او چیست که اگر کسانی دارد کسانش چیزی ندارند؟</span></p>
<p>آن کودک آب‌میوه داشت.<br />
کودک آب‌میوه را به پیرمرد داد.<br />
من پول داشتم.<br />
پول را خرج کردم.<br />
کودک بازی را برد، پیرمرد شاد شد، من باختم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ruznevesht.khorshidvash.com/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d8%b4%d9%86%d9%87-%d9%88-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a2%d8%a8%e2%80%8c%d9%85%db%8c%d9%88%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
