<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>روزنوشت‌های خورشیدوش</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/atom.xml" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1</id>
   <updated>2008-09-15T22:12:50Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>آغاز به خواندن برای کنکور کارشناسی ارشد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/2008/09/post_28.html" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1.31</id>
   
   <published>2008-09-15T21:53:35Z</published>
   <updated>2008-09-15T22:12:50Z</updated>
   
   <summary>آخیش راحت شدم. من به شدت از کارهای زمان‌بر و کم‌نتیجه بدم می‌یاد. حالا هم از یک رشته از این کارها رها شده‌ام. افزون بر این کارهای فرسایشی (!) چند تا کار پژوهشی هم داشتم که اون‌ها رو هم به انجام...</summary>
   <author>
      <name>خورشیدوش</name>
      
   </author>
         <category term="دانشگاه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="73" label="کنکور کارشناسی ارشد" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ruznevesht.khorshidvash.com/">
      <![CDATA[<p>آخیش راحت شدم. من به شدت از کارهای زمان‌بر و کم‌نتیجه بدم می‌یاد. حالا هم از یک رشته از این کارها رها شده‌ام. افزون بر این کارهای فرسایشی (!) چند تا کار پژوهشی هم داشتم که اون‌ها رو هم به انجام رسوندم.</p><p>شاید الان کمی دیر باشه و رقیبان اصلی کنکور ارشد اسب‌هاشون رو به جنبش درآورده باشند. من هم سه‌چهار ماه پیش اسبم رو زین کردم ولی فرصت راه انداختنش دست نداد و تا حالا توی طویله منتظره. امشب آوردمش بیرون و یه‌کمی توی حیاط چرخوندمش و فردا راه می‌افتم.</p>]]>
      <![CDATA[<p />]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عروسک تو هستم، این افتخار منه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/2008/09/post_27.html" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1.30</id>
   
   <published>2008-09-05T10:56:52Z</published>
   <updated>2008-09-05T12:56:14Z</updated>
   
   <summary>مثل یک عروسکِ بی‌اختیار نخ رو به هر سو کشیدی به همان سمت رفتم، من رو به این سمت نکش؛ نخم پاره می‌شه و دیگه به درد نمی‌خورم. من را از خودت نران....</summary>
   <author>
      <name>خورشیدوش</name>
      
   </author>
         <category term="خاطره‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="45" label="حافظ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="71" label="شاهد" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="67" label="مهر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ruznevesht.khorshidvash.com/">
      مثل یک عروسکِ بی‌اختیار نخ رو به هر سو کشیدی به همان سمت رفتم، من رو به این سمت نکش؛ نخم پاره می‌شه و دیگه به درد نمی‌خورم. من را از خودت نران. 
      <![CDATA[<p>حافظ به من یاد داده که باید دل شاهد رو به دست بیاری، باید نازش رو بکشی، <strong>نباید بهش اعتراض کنی</strong>، نباید ازش گله کنی.</p><p>شاهد خداوند توست. اعتراض به او معنا ندارد. چرا؟ چون خداوند توست، خداوند. اعتراض نکن. اگر اعتراض کنی باختی.</p><p>برای او بودنِ تو به وجود تو معنا می‌ده. می‌گند درک معنای وجود سخته. آره واسه کسی که لقمه رو دور سر خودش می‌چرخونه سخته. از کودکی با هر چیزی مشغول شدم پس از رسیدن بهش دیدم که تنها یک بازیچه است، بازیچه. حافظ به من فهماند که اگه می‌خوای بازیچه‌ی این بازیچه‌ها نباشی برو سراغ سهراب سپهری و ازش بپرس خانه‌ی دوست کجاست. </p><p>سهراب:</p><p>در صمیمیت سیال فضا خش‌خشی می‌شنوی<br />کودکی می‌بینی<br />رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه‌ی نور<br />و از او می‌پرسی<br />خانه‌ی دوست کجاست؟</p><p>حافظ در ادامه می‌گه: وقتی که از سهراب نشانی خانه‌ی دوست رو پرسیدی پیش از رفتن به اون‌جا از نظامی بپرس وقتی در زدی و در رو باز کرد چی باید یگی و چه‌کار باید بکنی.</p><p>نظامی:</p><p>بگفتا گر بخواهد هر چه داری --- بگفت این از خدا خواهم به زاری<br />بگفتا گر به سر، یابیش خشنود --- بگفت از گردن این وام، افکنم زود</p><p /><p>حافظ در پایان  گفت: مواظب باش. باید دل شاهد رو به دست بیاری، باید نازش رو بکشی، <strong>نباید بهش اعتراض کنی</strong>، نباید ازش گله کنی.</p><p />]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>انجمن آموزگاران زبان و ادبیات فارسی قم - 8 شهریور 1387 / چهار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/2008/09/post_26.html" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1.29</id>
   
   <published>2008-09-03T23:23:52Z</published>
   <updated>2008-09-04T00:29:18Z</updated>
   
   <summary>به دلیل مشغله‌ی بیش از اندازه‌ی این چند روز نشست این هفته رو خیلی خلاصه می‌نویسم....</summary>
   <author>
      <name>خورشیدوش</name>
      
   </author>
         <category term="انجمن ادبیات قم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="50" label="احمد عزتی‌پرور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="45" label="حافظ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="68" label="سهراب" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ruznevesht.khorshidvash.com/">
      <![CDATA[<p>به دلیل مشغله‌ی بیش از اندازه‌ی این چند روز نشست این هفته رو خیلی خلاصه می‌نویسم.</p>]]>
      <![CDATA[<p><span dir="rtl"><font color="#ff0000">این نوشته نتیجه‌ی برداشت من از سخنان استاد احمد عزتی‌پرور است و شاید در بعضی جاها سخنی را درست متوجه نشده باشم و یا برداشت شخصی‌ام (خواسته یا ناخواسته) اعمال شده باشد.</font></span></p><span dir="rtl"><p><strong>غزل حافظ:</strong></p><p>بیا که قصر امل سخت سست بنیادست --- بیار باده که بنیاد عمر بر بادست<br />غلام همت آنم که زیر چرخ کبود --- ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست<br />چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب --- سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست<br />که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین --- نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست<br />تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر  ---ندانمت که در این دامگه چه افتادست<br />نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر --- که این حدیث ز پیر طریقتم یادست<br />غم جهان مخور و پند من مبر از یاد  --- که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست<br />رضا به داده بده وز جبین گره بگشای  --- که بر من و تو در اختیار نگشادست<br />مجو درستی عهد از جهان سست نهاد  --- که این عجوز عروس هزاردامادست<br />نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل  --- بنال بلبل بی دل که جای فریادست<br />حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ --- قبول خاطر و لطف سخن خدادادست</p><p>(متن غزل از اینجا: <a href="http://hafez.mastaneh.ir/?p=522">http://hafez.mastaneh.ir/?p=522</a> )</p><p>بیت پایانی: ای کسی که شاعری نمی‌دانی، بدان که خدا استعداد شاعری را به حافظ داده است.</p><p><strong>حجم سبز سهراب سپهری:</strong></p><p>شعر «نشانی» بسیار زیبا و پرمغز بود. برایندش این بود: از دل خود بپرس که خانه‌ی دوست کجاست. با راستی و صداقت به تو خواهدگفت.</p><p>از بخش پایانی این شعر خیلی خوشم اومد:</p><p>کودکی می‌بینی</p><p>رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه‌ی نور</p><p>و از او می‌پرسی</p><p>خانه‌ی دوست کجاست؟</p><p /></span>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>یه‌کمی دفترچه خطره‌ای‌تر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/2008/09/post_25.html" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1.28</id>
   
   <published>2008-09-03T22:27:08Z</published>
   <updated>2008-09-03T23:19:34Z</updated>
   
   <summary>دیگه می‌خوام ایجا بیشتر به شیوه‌ی دفترچه خاطره‌ای بنویسم. یعنی رخدادهایی رو که شاید ییشتر برای خودم خوندنی‌یه. یه‌جورایی می‌خوام ساده‌تر و بی‌چارچوب‌تر بنویسم....</summary>
   <author>
      <name>خورشیدوش</name>
      
   </author>
         <category term="خاطره‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ruznevesht.khorshidvash.com/">
      <![CDATA[<p>دیگه می‌خوام ایجا بیشتر به شیوه‌ی دفترچه خاطره‌ای بنویسم. یعنی رخدادهایی رو که شاید ییشتر برای خودم خوندنی‌یه. یه‌جورایی می‌خوام ساده‌تر و بی‌چارچوب‌تر بنویسم.</p>]]>
      <![CDATA[<p>این چند روز خیلی سرم شلوغ بود. یه برگردانی مقاله برای مجله‌ی دانشگاه، روبه‌راه کردن CMS های پایگاه وبم، بازبینی مقاله‌ی بتا و کاپا، و آغاز ادامه‌ی کار بر ری پروژه‌ی «ضریب بازگشت». الان تنها آخریش به انجام نرسیده و گمونم 4-5 روزی به زمان نیاز داشته باشه.</p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>انجمن آموزگاران زبان و ادبیات فارسی قم - 25 مرداد 1387 / چهار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/2008/08/post_24.html" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1.27</id>
   
   <published>2008-08-18T23:08:08Z</published>
   <updated>2008-08-18T23:51:48Z</updated>
   
   <summary>پایان این هفته آزمون‌های پایان‌ترم تابستان هست که البته تنها جامد1 رو باید خوند و بلورشناسی چندان سخت نیست. از این رو امروز خیلی درباره‌ی نشست این هفته نمی‌نویسم و تنها به گفتن نکته‌های مهم‌تر بسنده می‌کنم....</summary>
   <author>
      <name>خورشیدوش</name>
      
   </author>
         <category term="انجمن ادبیات قم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="50" label="احمد عزتی‌پرور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="45" label="حافظ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="70" label="زندگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="68" label="سهراب" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ruznevesht.khorshidvash.com/">
      پایان این هفته آزمون‌های پایان‌ترم تابستان هست که البته تنها جامد1 رو باید خوند و بلورشناسی چندان سخت نیست. از این رو امروز خیلی درباره‌ی نشست این هفته نمی‌نویسم و تنها به گفتن نکته‌های مهم‌تر بسنده می‌کنم. 
      <![CDATA[<p>غزل حافظ امروز: </p><p>1) برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست  --- مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست<br />2) میان او که خدا آفریده است از هیچ  --- دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست<br />3) به کام تا نرساند مرا لبش چون نای --- نصیحت همه عالم به گوش من بادست<br />4) گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست --- اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست<br />5) اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی --- اساس هستی من زان خراب آبادست<br />6) دلا منال ز بیداد و جور یار که یار --- تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست<br />7) برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ --- کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست</p><p>(متن غزل رو از اینجا گرفتم: <a href="http://hafez.mastaneh.ir/?p=524">http://hafez.mastaneh.ir/?p=524</a> )</p><p><font color="#ff0000">این نوشته نتیجه‌ی برداشت من از سخنان استاد احمد عزتی‌پرور است و شاید در بعضی جاها سخنی را درست متوجه نشده باشم و یا برداشت شخصی‌ام (خواسته یا ناخواسته) اعمال شده باشد.</font></p><p>از ججم سبز سهراب هم شعر <em>غربت</em> رو خوندیم و استاد تفسیر کرد و گفتند که می‌توان این شعر را سیاسی تعبیر کرد و در این صورت هم‌سنگ با شعر <em>می‌تراود مهتاب</em> نیما است.</p><p>استاد عزتی‌پرور امروز به بیان ده اصل پرداختن که به نظرشان می‌توانند اصول زندگی انسانی باشند. هر یک از این اصول از ویژگی‌های نمایان یکی از دین‌ها یا شخصیت‌های تاریخی است:</p><p>1. برادری - برگرفته از اسلام </p><p>2. برابری - برگرفته از مزدک</p><p>3. عشق - برگرفته از عرفان، مسیحیت، و بودا</p><p>4. دانایی - برگرفته از فلسفه‌ی حکمت یونان و دانش غرب</p><p>5. ملیت - برگرفته از یهود و انقلاب فرانسه</p><p>6. اخلاق - که بر دو گونه است: آ) مدارا: برگرفته از کوروش شاه و گاندی بـ) عدم آزار: برگرفته از حافظ و گاندی</p><p>7. نیکی - برگرفته از زرتشت</p><p>8. هنر - برگرفته از کل بشریت</p><p>9. طبیعت - برگرفته از زرتشت</p><p>10. خدا - این اصل فرجامی است که 9 اصل دیگر ابزارهایی برای رسیدن به این اصل هستند.</p><p> </p><p>من که به‌شخصه، و حتی پیش از امروز،در درونم به کلیت چنین ساختاری باور داشتم.</p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>انجمن آموزگاران زبان و ادبیات فارسی قم - 18 مرداد 1387 / سه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/2008/08/post_23.html" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1.26</id>
   
   <published>2008-08-10T23:22:15Z</published>
   <updated>2008-08-11T06:30:33Z</updated>
   
   <summary>پس از گذشت سه ماه و نیم که نتونستم در نشست‌های انجمن حاظر باشم، که دلیلش هم آزمون‌های پایان‌ترم و سپس درگذشت پدرم بود، از این هفته شرکت دوبار در نشست‌ها رو در دستور کار خودم دارم.در این مدت «جایگاه زن...</summary>
   <author>
      <name>خورشیدوش</name>
      
   </author>
         <category term="انجمن ادبیات قم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="50" label="احمد عزتی‌پرور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="52" label="انجمن ادبیات قم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="45" label="حافظ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="68" label="سهراب" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="69" label="شعر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ruznevesht.khorshidvash.com/">
      <![CDATA[<p>پس از گذشت سه ماه و نیم که نتونستم در نشست‌های انجمن حاظر باشم، که دلیلش هم آزمون‌های پایان‌ترم و سپس درگذشت پدرم بود، از این هفته شرکت دوبار در نشست‌ها رو در دستور کار خودم دارم.</p><p>در این مدت «جایگاه زن در مثنوی معنوی» به پایان رسیده بود. پس از پایان آن «نخستین گلگشت در شعر معاصر / نقد، بررسی، وتحلیل حجم سبز (دفتر هفتم از هشت کتاب سهراب سپهری)» را آغاز کرده‌اند. از دیوان حافظ هم تا غزل 33 (خلوت‌گزیده را به تماشا چه حاجت است؟) پیش رفته بودند و این هفته غزل 34 (رواق منظر من آشیانه‌ی توست) خوانده و بررسی شد.</p>]]>
      <![CDATA[<p>من که با «سری پر اندیشه» به مکان انجمن رسیدم با دگرگونی‌هایی در مکان انجمن روبرو شدم. استاد عزتی‌پرور از شنیدن خبر درگذشت پدرم متاثر شد و به من تسلیت گفت. دیگر دوستان حاضر در انجمن نیز خودشان را در غم من شریک دانستند به‌ویژه علی حیدرزاده که بیشتر با هم جور هستیم. در میانه‌ی نشست استاد برای تسلای من همگان را به شادی در زندگی تشویق کرد و بخشی از گذشته‌ی خود را و این که این شادی را خط مشی خود قرار داده است تعریف کرد. گفتارش به جایی گشید که یک خاطره‌ی ناگوار برایشان زنده شد و من و دیگران از این بابت اندوهگین شدیم.</p><p>از کتاب «حجم سبز» سهراب شعر «در گلستانه» را خواندیم و استاد عزتی‌پرور با استادی تمام آن را تفسیر کردند. تا هفته‌ی پیش شعرهای <em>از روی پلک شب، روشنی من گل آب، پیامی در راه، ساده رنگ، </em>و <em> آب </em>خوانده و تفسیر شده بودند. علی (حیدرزاده) گفت که استاد در هفته‌ی گذشته شعر آب (آب را گل نکنبم) را چنان تفسیر کرد که از این که گفته‌های استاد رو ضبط نکرده بسیار پشیمان است. همچنین گفت که در تفسیر استاد، آب همان فرهنگ است. به نظرم، با این تعبیر خواندن این شعر ما رو با اوج اندیشه‌ی یک شاعر توانا مانوس می‌کنه. تا پیش از این شعرهای سهراب برای من نوعی «خط‌خطی کودکانه» به نظر می‌رسید ولی تفسیر استاد بر شعر <em>در گلستانه</em> این نظر من رو 180 درجه چرخوند.</p><p>غزل حافظ امروز:</p><p>1) رواق منظر چشم من آشیانه توست  ---  کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست<br />2) به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل ---  لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست<br />3) دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد ---  که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست<br />4) علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن ---  که این مفرح یاقوت در خزانه توست<br />5) به تن مقصرم از دولت ملازمتت ---  ولی خلاصه جان خاک آستانه توست<br />6) من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی  --- در خزانه به مهر تو و نشانه توست<br />7) تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار ---  که توسنی چو فلک رام تازیانه توست<br />8) چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز ---  از این حیل که در انبانه بهانه توست<br />9) سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد ---  که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست</p><p> در اینجا واژگان دشوار و معنا و تفسیر برخی از واژگان را از زبان استاد می‌نویسم:</p><p><span dir="rtl"><font color="#ff0000">این نوشته نتیجه‌ی برداشت من از سخنان استاد احمد عزتی‌پرور است و شاید در بعضی جاها سخنی را درست متوجه نشده باشم و یا برداشت شخصی‌ام (خواسته یا ناخواسته) اعمال شده باشد</font></span></p><p>بیت 1:</p><p>آشیانه: 1.خانه‌ی پرندگان 2.خانه‌ی زمستانی و گرم / منظر: 1.بلندترین نقطه‌ی ساختمان</p><p>بیت 2:</p><p>خط: موی پیچ‌خورده و بلند کنار گوش</p><p>بیت 3:</p><p>بلبل: عاشق، شاعر عاشق / گل: معشوق / دلیل آوردن بلبل با صبا: زیرا بلبل در سحرگاهان می‌خواند - گل در صبح می‌شکفد / گلبانگ عاشقانه: با داشتن عشق می‌توان به گلبانگ عاشقانه دست یافت و اگر عشق نبود گلبانگ عاشقانه نصیب ما نمی‌شد.</p><p>بیت 4:</p><p>تو با یاقوت لب‌هایت می‌توانی درمان  ناتوانی من باشی. (با لب‌هایت: 1.با بوسه‌است 2.با گفتن سخنی)</p><p>بیت 5:</p><p>تقصیر: کوتاهی ندانسته / (قصور: کوتاهی دانسته و آگاهانه) / کوتاهی ندانسته و ناخواسته‌ای کرده‌ام ولی فشرده‌ی جانم (دل من) کنار و همراه توست (در آستانه‌ی خانه‌ی توست و هرگاه به خانه می‌روی پای بر دل من می‌گذاری و از روی آن می‌گذری).</p><p>بیت 6:</p><p>شوخ: 1.سبک و جلف 2.چرک و کثیف / من به هر سبک و جلفی دل نمی‌دهم. سکه‌ی دل من در صندوقچه‌ی توست و تو آن صندوقچه را مهر و موم کرده‌ای.</p><p>بیت 7:</p><p>لعبت: 1.عروسک 2.استعاره از وجود زیبا / شهسوار: کسی که سوار دل شاه است / شیرین‌کار: 1.کسی که اسب را خوب می‌راند 2.خوش‌رفتار و خوش‌حرکت / مصراع دوم: فلک گوی است و تازیانه‌ی تو چوب چوگان  --» سرنوشت در دست تو رام است و می‌توانی بر سرنوشت هم فرمان‌روایی کنی --» سرنوشت (فلک) اختیار مرا به دست تو داده است.</p><p>××× استاد در اینجا به این نکته اشاره کردند که سه تن از عارفان ایرانی شاهدپرست بوده‌اند و باور داشتند که خدا را تنها می‌توان در چهره‌ی زنان زیبا دید.</p><p>بیت 8:</p><p>شعبده --» شَعوَزه (که یک واژه‌ی آرامی است) / آسمان حقه‌باز از کلک‌های تو گمراه می‌شود - من کیستم که فریفته‌ی تو نشوم. / انبان: کیسه/</p><p>بیت 9:</p><p>ترانه‌ی مجلس تو اکنون می‌تواند آسمان را هم به رقص بیاورد که شعرش را حافظ سروده است.</p><p>××× از این بیت (و چندین بیت دیگر) حافظ می‌توان دریافت که او آهنگساز و خواننده هم بوده است.</p><p>.</p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>این جهان نه جای خوشی است</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/2008/08/post_22.html" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1.25</id>
   
   <published>2008-08-07T00:30:32Z</published>
   <updated>2008-08-07T03:04:46Z</updated>
   
   <summary>سه ماه و ده روز هست که چیزی اینجا ننوشته‌ام. الان هم دل و دماغ نوشتن ندارم. البته چند روزی هست که دوباره اومدم سراغ رایانه‌ام ولی هر بار که خواستم چیزی اینجا بنویسم بی‌خیالش شدم. اصلا انگار نمی‌خواستم چیزهایی...</summary>
   <author>
      <name>خورشیدوش</name>
      
   </author>
         <category term="خاطره‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="67" label="مهر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ruznevesht.khorshidvash.com/">
      <![CDATA[<p>سه ماه و ده روز هست که چیزی اینجا ننوشته‌ام. الان هم دل و دماغ نوشتن ندارم. البته چند روزی هست که دوباره اومدم سراغ رایانه‌ام ولی هر بار که خواستم چیزی اینجا بنویسم بی‌خیالش شدم. اصلا انگار نمی‌خواستم چیزهایی رو که می‌خوام بنویسم باور کنم. ولی انگار چیزهایی رو که در مسیر زمان رخ می‌دهند باید باور کرد.</p>]]>
      <![CDATA[<p>اون روزهایی که برف سنگین دی ماه 1386 همه رو خونه‌نشین کرده بود آتشی در من آغاز به گسترش گرفت که سرچشمه‌ی اون خودم نبودم و تا سه چهار ماه پیش از این، از گسترشش آگاهی نداشتم. اون روزها که پدرم تازه بیمار شده بود و داشت توانایی سخن گفتن و راه رفتنش را از دست می‌داد باور نمی‌کردیم که تا شش ماه دیگر ما توانایی دیدنش راه نخواهیم داشت. او اینک با ما نیست. در آن روزها هم بر سر کار رفتن (آن هم به دلیل اقتضای شغلش که عمده‌فروشی میوه بود) در نیمه‌شب‌ها پافشاری داشت.</p><p>همه‌ی آزمایش‌ها بر تن‌درستی کامل گواهی می‌دادند. نه قند، نه چربی، نه سرطان، نه MS، و نه هیچ بیماری دیگری تایید نشد. تا اینکه دکتر سلطان‌زاده با شنیدن نشانه‌های بیماری و به وسیله‌ی تلفن با قطعیت بیماری را تشخیص داد: mnd. این بیماری بسیار نادر، عصب‌های متصل به ماهیچه را از کار می‌اندازد. نخست پا و زبان، سپس ریه و آنگاه دیگر اندام‌های بدن.</p><p>پدرم کوچک‌ترین فرزند خانواده بود و من هم کوچک‌ترین پسر او. رابطه‌ی من و بابام خوب نبود و درواقع من به اقتضای سالی که داشتم و همچنین باورهایی که به آنها پایبند شده بودم با او جفت و جور نبودم. روزهای آغازین بیماری هنوز هم رابطه‌ام با او روند پیشین را داشت تا اینکه یک روز که قرار بود برادرم برای گردش او را به بیرون ببرد و در حیاط بر روی صندلی نشسته بود نام مرا صدا زد تا برادرم را صدا کنم و  نام من آخرین واژه‌ای بود که از او شنیدیم. روزی دیگر برای انجام کاری (با پاهای ناتوان) به اتاقم آمد و چون دید که خواب هستم پایین تخت نشست. من از نشتن او به هوش آمدم ولی طبق عادتم یکی دو دقیقه با چشمان بسته به هوش بودم. در این هنگام پدرم به سوی قاب عکس روی دیوار رفت که عکس یکی دو سالگیم در آن بود من که چشمانم را باز کردم او را با قامت خمیده در حال دیدن عکس دیدم؛ نخواستم که او بداند من او را در این حال دیده‌ام. او مغرور بود.</p><p>دیگه همیشه پیشش می‌نشستم به ویژه زمان‌هایی که دیگر اعضای خانواده در خانه نبودند. با شدت گرفتن بیماری همواره یکی از ما پیشش بودیم. گلویش بر اثر بیماری ورم کرده بود و خوراک را به سختی می‌بلعید. همیشه به او آب می‌دادم. تا این که یک روز که یکی از برادرانم پس از سر زدن به او (من و این برادرم طبقه‌ی دوم بودیم و مکان اصلی زندگیمان طبقه‌ی پایین) به سر کار رفت. اینک تنها من و بابام در خانه بودیم. من هم پس از ده دقیقه رفتم پایین که به او سر بزنم که در حال پایین رفتن از پله‌ها صدایی شنیدم. با شتاب از پله‌ها به پایین دویدم. پدرم بر اثر گیر کردن میوه‌ای در گلویش (که در این ده دقیقه خود پوست گرفته بود) در حال خفه شدن بود. دنیا بر سرم خراب شد. به سویش دویدم. دندانهای مصنوعیش را از دهانش درآوردم و با کوششی ناامیدانه پره‌های پرتقال را از گلویش درآوردم ولی به گمان این که هنوز هم گلویش گرفته است با شتاب از همسایگان کمک خواستم و او را به بیمارستان منتقل کردیم. درون خودرو متوجه شدم که مشکل حل شده است.</p><p>پس از این رویداد تا یک هفته دچار سردرد می‌شدم. آنچه که من دیده بودم چنان تکان‌دهنده بود که هنوز هم از به یاد آوردنش به خود می‌لرزم. از آن پس هیچ‌گاه حاضر نمی‌شدم که او تنها باشد. این هم‌نشینی من با او چنان ریشه دوانیده بود که برای نخستین بار پس از روزگار خردسالی مرا چندین بار در چندین روز بوسید. این کار او موجب شد که اینک و پس از درگذشتش از این که در این چندین سال رابطه‌ی خوبی با او نداشتم عذاب وجدان نداشته باشم. پس از این ماجرا حتی یک بار (که باز هم تنها بودیم) و به او آب دادم و برای پر کردن دوباره‌ی لیوان به آشپزخانه رفتم در بازگشت دیدم که اشک ریخته است. باز هم به رویش نیاوردم تا غرورش جریحه دار نشود و آب را به او دادم. هنگامی که به طبقه‌ی بالا برگشتم سرم داغ شده بود و بی‌اختیار توی اتاقم راه می‌رفتم. او از توجه من اشک شادی ریخته بود یا اینکه دانست در گذشته نسبت به من کم‌مهری کرده است؟ اصلا برایم مهم نبود و نیست که در گذشته چه رخ داده است. مهم ارتباط کنونی ما بود.</p><p>اینک و پس از گذشت بیست و سه روز از درگذشت پدرم، من هستم و خاطرات آن شش ماه و این آخرین تصویری که یکی از برادرانم، بی‌خبر، در هنگام تماشای تلویزیون از من و بابا گرفت:</p><p align="center"><img alt="من و بابا" hspace="0" src="/1-aks/08tabestan/manobaba.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="right"> </p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>انجمن آموزگاران زبان و ادبیات فارسی قم - 6 اردیبهشت 1387 / دو</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/2008/04/post_21.html" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1.24</id>
   
   <published>2008-04-26T00:56:17Z</published>
   <updated>2008-05-01T08:06:12Z</updated>
   
   <summary>هفته‌ی گذشته که نتونستم در نشست انجمن حاضر بشم خواندن «قصه‌ی اعرابی درویش و ماجرای زن او به سبب قلت و درویشی» از مثنوی آغاز شد و این هفته دنباله‌ی آن را پی گرفتیم. این داستان کمی بلند است و  چکیده‌ی روشن‌سازی همه‌ی...</summary>
   <author>
      <name>خورشیدوش</name>
      
   </author>
         <category term="انجمن ادبیات قم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="50" label="احمد عزتی‌پرور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="45" label="حافظ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="46" label="مولانا" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ruznevesht.khorshidvash.com/">
      <![CDATA[<p>هفته‌ی گذشته که نتونستم در نشست انجمن حاضر بشم خواندن «قصه‌ی اعرابی درویش و ماجرای زن او به سبب قلت و درویشی» از مثنوی آغاز شد و این هفته دنباله‌ی آن را پی گرفتیم. این داستان کمی بلند است و  چکیده‌ی روشن‌سازی همه‌ی آن (توسط استاد احمد عزتی‌پرور) را در دو یا سه هفته‌ی آینده برایتان خواهم نوشت.</p><p>امروز یک رباعی از مهرانگیز منوچهریان و چند حکایت که استاد عزتی‌پرور در گوشه و کنار بررسی حکایت مثنوی امروز عنوان کردند را برایتان می‌نویسم. راستی تا یادم نرفته، امروز دو تا دفترچه‌ی دیگر با عنوان‌های «جستاری در وحدت وجود» و «کوش‌نامه‌ی ایرانشان» به قلم استاد عزتی‌پرور دریافت کردیم که دومی یه‌چیزی تو مایه‌های شاهنامه است و نویسنده‌ی اون ایرانشان است.</p>]]>
      <![CDATA[<p align="center"><span dir="rtl"><font color="#ff0000">این نوشته نتیجه‌ی برداشت من از سخنان استاد احمد عزتی‌پرور است و شاید در بعضی جاها سخنی را درست متوجه نشده باشم و یا برداشت شخصی‌ام (خواسته یا ناخواسته) اعمال شده باشد.</font></span></p><p>یکی از بیت‌های حکایت «قصه‌ی اعرابی درویش ...» این بود:<br />بنده بر وفق ِ تو دل افروخته است --- هر چه گویی پخت، گوید سوخته است</p><p>که استاد این رباعی از مهرانگیز منوچهریان را در پی آن گفتند:<br />عمری به امید سازگاری کردم --- شو کردم و انگار که کاری کردم<br />شو بود نه، دام بود و غافل بودم --- یک عمر تمام دامداری کردم</p><p>در دنباله‌ی نشست امروز، سخن به بخشش و بخشایش خداوند کشید و استاد این حکایت از داوود پیامبر را گفتند: روزی که داوود (که درود خدا بر او باد) پرنده‌ای زیبا را بر پنجره‌ی سرای خود دید. قصد گرفتن آن کرد. پرنده گریخت. داوود در پی آن بام‌ها را یکی پس از دیگری پیمود تا پرنده را در گوشه‌ای نشسته یافت. نگاهش به حیاط خانه افتاد. زنی زیبا در آن دید. نگاه نخست گناه نبود ولی او نگاهی دگر بر وی انداخت و شیفته شد. به سرای بازگشت. کسی از نزدیکان فرستاد تا روزگار آن زن بر وی آشکار سازد. آن کس بازگشت و شرح بگفت: زن همسر یکی از وزیران داوود بود. پس از زمانی، به یکی از تابعان نامه‌ای نوشت که باج دهید. باج ندادند. آن وزیر را با سپاهیان گسیل داشت. در جنگی، وزیر کشته شد. داوود پس از چند ماه زن او را به زنی گرفت که سلیمان از او پدید آمده است. پس از چندی دو فرشته به نزد داوود آمدند و او را نکوهیدند که این چه کار بود که کردی. داوود بگریست و چهل شبانه‌روز از گریستن بازنایستاد. خدای آن وزیر زنده کرد، داوود از اون حلالیت گرفت، وزیر دگربار جان سپرد.</p><p>در این حکایت بخشایش بی‌کران خدا عنوان شده است تا اندازه‌ای که حتی حق‌الناس را نیز (با فراهم آوردن شرایطی) از گردن بنده‌ی خود برداشت. در پایان سه نکته‌ی پایانی را که در نشست امروز گفته شد، برایتان باز‌می‌نویسم:</p><p>1. خدا تنها یک گناه را نمی‌بخشاید و آن ناامیدی است.</p><p>2. زن باید افزون بر آراستگی و زیبایی ظاهری، از نظر خلق و خوی فرمانبردار مرد باشد تا او را به چنگ آورد. همچنان که استاد سخن، سعدی شیرازی، چنین می‌گوید: سازگاری و اخلاق زن می‌تواند بدی‌های ظاهرش را بپوشاند.</p><p>3. مرد زن را می‌خواهد (و نیز زن مرد را) چون مهر دارد. جانوران چون مهر و عشق ندارند دچار کاستی هستند و مردم‌زادگان از آن روی کامل هستند که در درونشان مهر و عشق‌ورزی زبانه می‌کشد. از دید فیلسوفان دلیل برتری و کامل بودن انسان‌ها نسبت به جانوران «نطق» است ولی مولوی دلیل این برتری را مهر و عشق‌ورزی می‌داند.</p><p>4. مرد عاقل اجازه می‌دهد که زن بر او غلبه کند. از این روی، «زن‌ذلیل‌ها» هم داناترند و هم پرمهرتر. ولی جاهلان بر زنانشان غالب می‌شوند (بر آنان  فرمانروایی می کنند). این مردان بیهوده‌رو هستند.</p><p>عکسی از استاد عزتی‌پرور:</p><p> <img alt="انجمن ادبیات قم" hspace="0" src="/1-aks/08bahar/6ord87anjoman1.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p><a href="/1-aks/08bahar/6ord87anjoman2.jpg" target="_blank">این هم یک تصویر دیگر</a>. </p><p />]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سربازهایی که مایل باشند می‌توانند خدمت خود را در نانوایی سپری کنند.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/2008/04/post_20.html" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1.23</id>
   
   <published>2008-04-23T04:20:59Z</published>
   <updated>2008-04-24T21:41:29Z</updated>
   
   <summary>ای داد ای هوار یکی بیاد به درد ما جوانان رسیدگی کنه. آخه بیخودی بیخودی میاند پسرها را به زور می‌برند سربازی که چی بشه؟ که سرمایه‌ی کشور رو هدر بدند؟ (سرمایه: نیروی جوان، هزینه‌های نگهداری سربازها، دو سال زندگی یک دانشجو،...</summary>
   <author>
      <name>خورشیدوش</name>
      
   </author>
         <category term="جامعه و شهریگری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="65" label="سرباز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="66" label="مسئولان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ruznevesht.khorshidvash.com/">
      <![CDATA[<p>ای داد ای هوار یکی بیاد به درد ما جوانان رسیدگی کنه. آخه بیخودی بیخودی میاند پسرها را به زور می‌برند سربازی که چی بشه؟ که سرمایه‌ی کشور رو هدر بدند؟ (سرمایه: نیروی جوان، هزینه‌های نگهداری سربازها، دو سال زندگی یک دانشجو، یک هنرمند، یک ...)</p><p>دیگه گذشت اون زمون که توانایی نظامی یک کشور رو شمار سربازهای اون تشکیل می‌داد. امروزه باید ابزارهای نظامی پیشرفته رو به کار برد و در کنارش یک ارتش ورزیده و کارآمد داشت که لزوما میلیونی هم نیست. خودم کسی رو سراغ دارم که سه ماه رفت آموزشی و سپس چندین ماه رفت بیگاری (آبدارچی یک سازمان در پیت شد) تا سربازیش به پایان رسید. من گمان نمی‌کنم که چنین کسی بتونه پیش از مردن خودش در جنگ حرکت مثبتی برای پیروزی انجام بده!</p>]]>
      <![CDATA[<p>بگذریم. هفت‌هشت‌ده خط رفتم بالای منبر که برسیم به این جای هیجان‌انگیز. همین‌طور که می‌بینید این سرباز جان بر کف برای خدمت به کشور و مردم کشورش رفته به جای «نون‌درآور» توی این نانوایی خدمت می‌کنه (احتمالا داوطلبانه و خارج از ساعت حضورش در محل خدمت سربازی). چه فرقی می‌کنه کجا خدمت کنه، مهم خدمته. باز صد رحمت به این خدمت که یک خدمت برای مردمه، خیلی خدمت‌ها برای از ما بهترونه.</p><p><img alt="سرباز نانوا" hspace="0" src="/1-aks/08bahar/sarbaz1387.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p>روی‌هم‌رفته، شاید کار این سرباز به فکر مسئولان بیاندازد که می‌توان سربازان پرهزینه را در نانوایی‌ها هم به کار گرفت تا بخشی از هزینه‌های نگهداری آنان براورده شود!</p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>چرا و چگونه این گنجشک دار زده شده است؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/2008/04/post_19.html" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1.21</id>
   
   <published>2008-04-23T03:27:53Z</published>
   <updated>2008-04-24T07:08:35Z</updated>
   
   <summary>چیزی که الان می‌خوام مطرحش کنم حسابی ذهنم رو مشغول کرده! همین طور که در تصویر زیر می‌بینید این گنجشک دار زده شده است. در واقع،سر دیگر  نخی که گردن این گنجشک به آن آویخته شده، درون آن سوراخ سیاه‌رنگ بالای...</summary>
   <author>
      <name>خورشیدوش</name>
      
   </author>
         <category term="رویدادها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="63" label="شگفت‌انگیز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ruznevesht.khorshidvash.com/">
      چیزی که الان می‌خوام مطرحش کنم حسابی ذهنم رو مشغول کرده! همین طور که در تصویر زیر می‌بینید این گنجشک دار زده شده است. در واقع،سر دیگر  نخی که گردن این گنجشک به آن آویخته شده، درون آن سوراخ سیاه‌رنگ بالای تصویر جای دارد. من خودم دو تا دلیل رو برای این رخداد می‌تونم تصور کنم: یکی این که یک بچه‌ی وروجک چنین کاری رو انجام داده، دیگری این که اون سوراخ لونه‌ی این گنجشک بوده و او نخ‌ها رو هم برای لونه‌اش آورده ولی یک بار که می‌خواسته بیاد بیرون اون نخ به گردنش گیر کرده. 
      <![CDATA[<p /><p><img alt="گنجشک" hspace="0" src="/1-aks/08bahar/gonjeshk1387.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p>به طبع مورد دوم درست‌تر به نظر می‌یاد. ولی یک بار دیگه هم در چند سال پیش چنین رخدادی رو دیده بودم و این موضوع رو پیچیده می‌کنه. فکرش رو بکنید: (1) یک تن (یعنی من) دو تا گنجشک دار زده شده (و البته مرده) رو که هنگام بیرون اومدن از لونه گردنشون به یک گلوله‌ی نخ گیر کرده باشه، (2) نخ به گردنشون قلاب شده باشه، (3) انتهای نخ هم توی لونه گیر کرده باشه، رو دیده. احتمالش خیلی کمه که هر سه مورد براورده بشه. نظر شما چیه؟</p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تبدیل رودخانه‌ی قم (که به پرآبی مشهور بود) به پارکینگی برای خودروها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/2008/04/post_18.html" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1.20</id>
   
   <published>2008-04-22T09:15:54Z</published>
   <updated>2008-04-22T10:29:27Z</updated>
   
   <summary>می‌گند همه چیز قدیمیش خوبه: یخچال، خودکارهای بیک، کاغذهای A4، دیسک‌های سخت، ساعت‌ها و البته رودخانه‌ی قم. به سال من که قد نمی‌ده ولی اونایی که  30 یا 40 سال پیش رو یادشونه از طغیان‌های پیاپی و لبریز شدن آب...</summary>
   <author>
      <name>خورشیدوش</name>
      
   </author>
         <category term="قم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="62" label="قم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ruznevesht.khorshidvash.com/">
      <![CDATA[<p>می‌گند همه چیز قدیمیش خوبه: یخچال، خودکارهای بیک، کاغذهای A4، دیسک‌های سخت، ساعت‌ها و البته رودخانه‌ی قم. به سال من که قد نمی‌ده ولی اونایی که  30 یا 40 سال پیش رو یادشونه از طغیان‌های پیاپی و لبریز شدن آب رودخانه‌ی قم چه داستان‌ها که تعریف نمی‌کنند. من که این لبریز شدن‌ها رو یادم نیست ولی یادمه که خواب می‌دیدم آب رودخانه‌ی قم مثل قدیما اومده بالا! (شاید آرزوی دیدن این صحنه رو داشته‌ام که خدا رو شکر دست‌کم توی خواب دیدمش!)</p><p>چند روز پیش که داشتم از روی یکی از پل‌های رودخانه‌ی قم رد می‌شدم این عکس رو گرفتم:</p>]]>
      <![CDATA[<p><img alt="رودخانه‌ی قم - سال 1387 خورشیدی" hspace="0" src="/1-aks/08bahar/1387rude-qom.JPG" align="baseline" border="0" /></p><p>یکی از خوبی‌های ساختن سد اینه که آب کم‌تری از رودخانه می‌گذره و از گرمی هوا کم نمی‌شه و مردم به آسایش این دنیای خاکی دل نمی‌بندند!! باز هم یادمه یک بار که آب پشت سد رو آزاد کرده بودند تا چند ده متر دورتر از رودخانه هم نسیم خنک رخسارم رو می‌نوازید (طبع شاعریم گل کرده).</p><p>یکی دیگه از خوبی‌های ساختن سد، به‌کاربری بهینه از امکانات هست. می‌بینید چه جای پارک خوبی برای خودروها پیدا شده. از مسئولان کنونی کشور هم چند تا چشمه از این به‌کاربری‌های بهینه رو دیده‌ایم. </p><p>راستی یه چیز دیگه هم بگم. توی قم، با وجود چنین ژرف‌اندیشی‌هایی برای جلوگیری از کم‌آبی (!)، هنوز هم در بسیاری از خانه‌ها آب آشامیدنی وجود نداره و آب لوله‌کشی تنها به درد شست‌وشو می‌خوره. ساکنان همون «بسیاری از خانه‌ها» باید دو تا دبه‌ی 20 لیتری دست بگیرند و از ایستگاه‌ آب شیرین سر کوچه‌شون آب شیرین بیارند خونه تا بچه‌هاشون از اون آب شور و تلخ و آلوده نخورند.</p><p>پانوشت: رودخونه‌ی قم اون جوی آب میانه‌ی تصویر نیستشا! جاده‌های سمت چپ و راست رو هم به اون پیوست کنید. این جوی آب رو به این دلیل هنوز از رودخانه‌ی قم بر جای گذاشته‌اند که Google Earth فکر نکنه این رودخانه پوششی بر فعالیت‌های هسته‌ای ما بوده و حالا که به هدفمون رسیدیم دیگه شیر‌های آب رو از سرچشمه‌اش بسته‌ایم!</p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>قاجارها، بی‌لیاقت‌ترین فرمانروایان بر ایران در سخت‌ترین دور‌ه‌ی تاریخی ایران</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/2008/04/post_17.html" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1.19</id>
   
   <published>2008-04-21T08:33:21Z</published>
   <updated>2008-04-21T08:53:41Z</updated>
   
   <summary>در کل، می‌توان روزگار قاجار را از پردردترین و سیاه‌ترین روزگاران ایرانیان دانست. در این روزگار خبری از فرمانروایان بلنداندیش و توانا نیست، هر چند وجود وزیران ایرانی هشیار و توانایی هم‌چون امیرکبیر تا اندازه‌ای از وخامت اوضاع آن روزگار...</summary>
   <author>
      <name>خورشیدوش</name>
      
   </author>
         <category term="فرهنگ و تاریخ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="61" label="ایران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="16" label="تاریخ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ruznevesht.khorshidvash.com/">
      در کل، می‌توان روزگار قاجار را از پردردترین و سیاه‌ترین روزگاران ایرانیان دانست. در این روزگار خبری از فرمانروایان بلنداندیش و توانا نیست، هر چند وجود وزیران ایرانی هشیار و توانایی هم‌چون امیرکبیر تا اندازه‌ای از وخامت اوضاع آن روزگار کاست.
      <![CDATA[<p>در دوره‌ی قاجار پیمان‌نامه‌های ننگین بسیاری میان ایران و روسیه یا انگلستان بسته شد که در این میان سه پیمان‌نامه‌ی گلستان، پاریس، و ترکمن‌چای بدترین و تاسف‌انگیزترین این پیمان‌نامه‌ها هستند چرا که در طی این قراردادها بخش‌هایی از خاک و آب ایران واگذار شد. می‌توان پیمان‌نامه‌ی گلستان را ننگین‌ترین پیمان‌نامه‌ی روزگار قاجار و نیز در شمار ننگین‌ترین پیمان‌نامه‌های همه‌ی تاریخ ایران دانست. در این پیمان‌نامه بخش بزرگی از شمال غرب ایران شامل قره‌باغ، گنجه، خانات موشکی، شیروان، قبا، دربند، باکو، بخش‌هایی از ولایات تالش، داغستان، و گرجستان واگذار شد و پس از آن هرگز به وضعیت پیشین خود بازنگشت.<br />بسیار گفته می‌شود که قاجارها که بدترین فرمانروایان همه‌ی تاریخ ایران بوده‌اند، در سخت‌ترین دوره‌ی تاریخی ایران سر بر آوردند و فرمانروایی بر ایران را در دست گرفتند.<br />البته نباید نادیده گرفت که با وجود این بی‌لیاقتی‌ها ایران هرگز به طور رسمی مستعمره‌ی کشورهای اروپایی (که سردسته‌ی آنها انگلستان بود) نشد ولی با این حال در  این روزگار زیان‌های جبران‌ناپذیری بر پیکره‌ی ایران وارد آمد.</p><p>بخش مربوط به پیمان‌نامه‌ی گلستان رو از <a title="پیمان‌نامه‌ی گلستان" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%87%D8%AF%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86">ویکی‌پدیا</a> برگرفتم.</p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مسیر حرکت الکترون‌ها در لامپ الکترونی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/2008/04/post_16.html" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1.18</id>
   
   <published>2008-04-17T10:46:41Z</published>
   <updated>2008-04-20T03:23:09Z</updated>
   
   <summary>یکی از آزمایش‌های فیزیک جدید «اندازه‌گیری دقیق e/m در میدان مغناطیسی یکنواخت» است. از ریزه‌کاری‌ها می‌گذرم و تنها به توضیح این تصویر می‌پردازم.آزمایشگاه فیزیک جدید رو ترم چهارم داشتم. یکی از آزمایش‌های جالبش همین آزمایش بود. دلیل جالب بودنش هم...</summary>
   <author>
      <name>خورشیدوش</name>
      
   </author>
         <category term="فیزیک" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="59" label="آزمایش‌های فیزیک" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="60" label="جالب" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="44" label="فیزیک" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ruznevesht.khorshidvash.com/">
      <![CDATA[<p>یکی از آزمایش‌های فیزیک جدید «اندازه‌گیری دقیق e/m در میدان مغناطیسی یکنواخت» است. از ریزه‌کاری‌ها می‌گذرم و تنها به توضیح این تصویر می‌پردازم.</p><p>آزمایشگاه فیزیک جدید رو ترم چهارم داشتم. یکی از آزمایش‌های جالبش همین آزمایش بود. دلیل جالب بودنش هم مهار کردن حرکت الکترون‌ها با به‌کارگیری میدان مغناطیسی‌یه. در این تصویر، یک لامپ که با گاز آرگون، با فشار یک‌صدم یا یک‌هزارم میلی‌متر جیوه، پر شده وجود داره (لامپ شیشه‌ای دیده نمی‌شه). الکترون‌ها رو با میدان مغناطیسی هدایت می‌کنیم. دلیل دیده شدن مسیر حرکت الکترون‌ها برانگیخته شدن مولکول‌های گاز آرگون است. دایره‌ی روشن مسیر حرکت الکترون‌ها است.</p>]]>
      <![CDATA[<img hspace="0" src="/1-aks/08bahar/electron-fizikjadid.jpg" align="baseline" border="0" /> <p>پانوشت:  تصویر رو در هنگام انجام آزمایش گرفتم. (یه جورایی از این که عکس‌ها رو فرتی (ferrrrtti) از اینترنت پیدا کنم و بذارم تو تارنما تا تارنگارم، چندشم می‌شه!)</p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ای کاش من هم با او می‌مردم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/2008/04/post_15.html" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1.17</id>
   
   <published>2008-04-17T10:02:31Z</published>
   <updated>2008-04-17T18:59:01Z</updated>
   
   <summary>تا کسی رو که برامون ارزشمند هست از دست ندیم قدرش رو نمی‌دونیم. یه جورایی این فرهنگ (و به نوعی فرهنگ نادرست) در جامعه‌ی ما جا افتاده که یکی که مرد تازه بفهمیم یه همچین کسی هم در زندگی ما...</summary>
   <author>
      <name>خورشیدوش</name>
      
   </author>
         <category term="خاطره‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="57" label="خاطره‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="56" label="دوستی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="54" label="عشق" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ruznevesht.khorshidvash.com/">
      <![CDATA[<p>تا کسی رو که برامون ارزشمند هست از دست ندیم قدرش رو نمی‌دونیم. یه جورایی این فرهنگ (و به نوعی فرهنگ نادرست) در جامعه‌ی ما جا افتاده که یکی که مرد تازه بفهمیم یه همچین کسی هم در زندگی ما نقش داشته. همیشه مایه‌ی تاسفم بوده و هست که کسی رو که پنج شش سال ندیده‌ایم، وقتی مرد، می‌ریم خاکش کنیم. شاید بشه گفت مرده‌ها برامون بیشتر از زنده‌ها ارزش دارند.</p>]]>
      <![CDATA[<p>وقتی این دو تا تصویر رو که اولی برای بهار 86 و دومی برای بهار 87 هست، می‌بینم هم این توصیف بالا در ذهنم ایجاد می‌شه و هم: «با هم بودن زیباست. تنهایی زیستن از مرگ هم بدتره».</p><p>تصویر 1 /  خونه‌مون - بهار  1386</p><p><img hspace="0" src="/1-aks/08bahar/pish-sarmaye86.JPG" align="baseline" border="0" /></p><p /><p>تصویر 2 / خونه‌مون - بهار 1387 (پس از زمستان سرد و پر برف 86)</p><p><img hspace="0" src="/1-aks/08bahar/pas-sarmaye86.JPG" align="baseline" border="0" /></p><p>شاید اگه بیشتر به همراه‌مون توجه کنیم اون رو در زمستان بعدی از دست ندیم.</p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شور دانش‌آموزانی دبستانی قم برای خوش‌آمدگویی به رییس جمهور</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ruznevesht.khorshidvash.com/2008/04/post_14.html" />
   <id>tag:ruznevesht.khorshidvash.com,2008://1.16</id>
   
   <published>2008-04-16T15:20:36Z</published>
   <updated>2008-04-16T16:02:21Z</updated>
   
   <summary>دانش‌آموزان دبستانی که به نظر، کاملا، داوطلبانه (!) دبستان را تعطیل کرده‌اند و برای خوش‌آمدگویی به آقای احمدی‌نژاد، رییس جمهور، به سوی میدان جهاد قم در حال راهپیمایی هستند.این تصویر رو یک ساعت پیش (ساعت 9 - چهارشنبه 28 فروردین 1387) در نزدیکی...</summary>
   <author>
      <name>خورشیدوش</name>
      
   </author>
         <category term="جامعه و شهریگری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ruznevesht.khorshidvash.com/">
      <![CDATA[<p>دانش‌آموزان دبستانی که به نظر، کاملا، داوطلبانه (!) دبستان را تعطیل کرده‌اند و برای خوش‌آمدگویی به آقای احمدی‌نژاد، رییس جمهور، به سوی میدان جهاد قم در حال راهپیمایی هستند.</p><p>این تصویر رو یک ساعت پیش (ساعت 9 - چهارشنبه 28 فروردین 1387) در نزدیکی میدان شاهزاده سیدعلی (به قول ما قمی‌ها «شاستَلی») گرفتم:</p><p><a href="/1-aks/08bahar/ahmadinej-28far87.jpg"><img style="WIDTH: 450px; HEIGHT: 378px" height="378" hspace="0" src="/1-aks/08bahar/ahmadinej-28far87.jpg" width="450" align="baseline" border="0" /></a></p><p>برای بزرگ‌تر دیدن تصویر، <a href="/1-aks/08bahar/ahmadinej-28far87.jpg" target="_blank">اینجا را کلیک کنید</a>.</p>]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
