سه ماه و ده روز هست که چیزی اینجا ننوشتهام. الان هم دل و دماغ نوشتن ندارم. البته چند روزی هست که دوباره اومدم سراغ رایانهام ولی هر بار که خواستم چیزی اینجا بنویسم بیخیالش شدم. اصلا انگار نمیخواستم چیزهایی رو که میخوام بنویسم باور کنم. ولی انگار چیزهایی رو که در مسیر زمان رخ میدهند باید باور کرد.
اون روزهایی که برف سنگین دی ماه 1386 همه رو خونهنشین کرده بود آتشی در من آغاز به گسترش گرفت که سرچشمهی اون خودم نبودم و تا سه چهار ماه پیش از این، از گسترشش آگاهی نداشتم. اون روزها که پدرم تازه بیمار شده بود و داشت توانایی سخن گفتن و راه رفتنش را از دست میداد باور نمیکردیم که تا شش ماه دیگر ما توانایی دیدنش راه نخواهیم داشت. او اینک با ما نیست. در آن روزها هم بر سر کار رفتن (آن هم به دلیل اقتضای شغلش که عمدهفروشی میوه بود) در نیمهشبها پافشاری داشت. همهی آزمایشها بر تندرستی کامل گواهی میدادند. نه قند، نه چربی، نه سرطان، نه MS، و نه هیچ بیماری دیگری تایید نشد. تا اینکه دکتر سلطانزاده با شنیدن نشانههای بیماری و به وسیلهی تلفن با قطعیت بیماری را تشخیص داد: mnd. این بیماری بسیار نادر، عصبهای متصل به ماهیچه را از کار میاندازد. نخست پا و زبان، سپس ریه و آنگاه دیگر اندامهای بدن. پدرم کوچکترین فرزند خانواده بود و من هم کوچکترین پسر او. رابطهی من و بابام خوب نبود و درواقع من به اقتضای سالی که داشتم و همچنین باورهایی که به آنها پایبند شده بودم با او جفت و جور نبودم. روزهای آغازین بیماری هنوز هم رابطهام با او روند پیشین را داشت تا اینکه یک روز که قرار بود برادرم برای گردش او را به بیرون ببرد و در حیاط بر روی صندلی نشسته بود نام مرا صدا زد تا برادرم را صدا کنم و نام من آخرین واژهای بود که از او شنیدیم. روزی دیگر برای انجام کاری (با پاهای ناتوان) به اتاقم آمد و چون دید که خواب هستم پایین تخت نشست. من از نشتن او به هوش آمدم ولی طبق عادتم یکی دو دقیقه با چشمان بسته به هوش بودم. در این هنگام پدرم به سوی قاب عکس روی دیوار رفت که عکس یکی دو سالگیم در آن بود من که چشمانم را باز کردم او را با قامت خمیده در حال دیدن عکس دیدم؛ نخواستم که او بداند من او را در این حال دیدهام. او مغرور بود. دیگه همیشه پیشش مینشستم به ویژه زمانهایی که دیگر اعضای خانواده در خانه نبودند. با شدت گرفتن بیماری همواره یکی از ما پیشش بودیم. گلویش بر اثر بیماری ورم کرده بود و خوراک را به سختی میبلعید. همیشه به او آب میدادم. تا این که یک روز که یکی از برادرانم پس از سر زدن به او (من و این برادرم طبقهی دوم بودیم و مکان اصلی زندگیمان طبقهی پایین) به سر کار رفت. اینک تنها من و بابام در خانه بودیم. من هم پس از ده دقیقه رفتم پایین که به او سر بزنم که در حال پایین رفتن از پلهها صدایی شنیدم. با شتاب از پلهها به پایین دویدم. پدرم بر اثر گیر کردن میوهای در گلویش (که در این ده دقیقه خود پوست گرفته بود) در حال خفه شدن بود. دنیا بر سرم خراب شد. به سویش دویدم. دندانهای مصنوعیش را از دهانش درآوردم و با کوششی ناامیدانه پرههای پرتقال را از گلویش درآوردم ولی به گمان این که هنوز هم گلویش گرفته است با شتاب از همسایگان کمک خواستم و او را به بیمارستان منتقل کردیم. درون خودرو متوجه شدم که مشکل حل شده است. پس از این رویداد تا یک هفته دچار سردرد میشدم. آنچه که من دیده بودم چنان تکاندهنده بود که هنوز هم از به یاد آوردنش به خود میلرزم. از آن پس هیچگاه حاضر نمیشدم که او تنها باشد. این همنشینی من با او چنان ریشه دوانیده بود که برای نخستین بار پس از روزگار خردسالی مرا چندین بار در چندین روز بوسید. این کار او موجب شد که اینک و پس از درگذشتش از این که در این چندین سال رابطهی خوبی با او نداشتم عذاب وجدان نداشته باشم. پس از این ماجرا حتی یک بار (که باز هم تنها بودیم) و به او آب دادم و برای پر کردن دوبارهی لیوان به آشپزخانه رفتم در بازگشت دیدم که اشک ریخته است. باز هم به رویش نیاوردم تا غرورش جریحه دار نشود و آب را به او دادم. هنگامی که به طبقهی بالا برگشتم سرم داغ شده بود و بیاختیار توی اتاقم راه میرفتم. او از توجه من اشک شادی ریخته بود یا اینکه دانست در گذشته نسبت به من کممهری کرده است؟ اصلا برایم مهم نبود و نیست که در گذشته چه رخ داده است. مهم ارتباط کنونی ما بود. اینک و پس از گذشت بیست و سه روز از درگذشت پدرم، من هستم و خاطرات آن شش ماه و این آخرین تصویری که یکی از برادرانم، بیخبر، در هنگام تماشای تلویزیون از من و بابا گرفت: 
نظرها (1)
1:
سلام
خورشیدوش عزیز نوشته ات را چندین بار خوندم
تو سرشار از احساسی
منو تو غمت شریک بدون
----- پاسخ خورشیدوش: درود دوست و همراه همیشگی.
از ابراز همدردیت بسیار شاد شدم.
پیروز باشی.
فرستاده شده توسط 1 | August 13, 2008 12:23 AM
در تاریخ August 13, 2008 00:23