یکی از رخدادهای تاثیرگذار در زندگی من در روزگاری که دبستانی بودم روی داد. یک روز که از دبستان به خانه بر میگشتم نگاهم به گوشهای از پیادهرو (ده متر جلوتر از من) افتاد، جایی که هر روز پیرمرد کفشدوز را میدیدیم. پیرمرد یک قوطی خالی کنسرو ماهی در دست گرفت و یک کودک پنج یا شش ساله بیش از نیمی از آبمیوهاش را در قوطی آن پیرمرد ریخت.
ولی من چی؟ ولی ما چی؟ چرا چشمانمان را ببندیم و از گدایی که دستش به سوی ما دراز شده است بگذریم و پس از چند گام به فروشگاه وارد شویم؟ این مرام ماست؟ پس نفرین بر ما. آن کودک آبمیوه داشت.
چرا باید برای جشن نوروز تنپوش نو بخریم در حالی که کسی در خیابان هست که شب را هم باید در خیابان سپری کند، چه برسه به خرید برای جشن نوروز ، چه برسه به خرید خوراک ماهی شب نوروز، چه برسه به تن پوش نو.
پیش خود میگوییم نباید گداپروری کرد؟ پس برایش کاری دست و پا کنیم؛ پس برایش یک ترازو بخریم که در ازای این که وزن مردم را اندازه میگیرد از آنان پول بگیرد. آن ترازو را به او هدیه بدهیم همان جور که به کسانمان هدیه میدهیم. گناه او چیست که کسی را ندارد؛ گناه او چیست که اگر کسانی دارد کسانش چیزی ندارند؟
کودک آبمیوه را به پیرمرد داد.
من پول داشتم.
پول را خرج کردم.
کودک بازی را برد، پیرمرد شاد شد، من باختم.