" /> پیرمرد تشنه و کودکی که آب‌میوه در دست داشت (روزنوشت‌های خورشیدوش)



 

 

« پادشاهی ایرانی یا دموکراسی یونانی؟ | Main | من یک دزد هستم. »

پیرمرد تشنه و کودکی که آب‌میوه در دست داشت

یکی از رخدادهای تاثیرگذار در زندگی من در روزگاری که دبستانی بودم روی داد. یک روز که از دبستان به خانه بر می‌گشتم نگاهم به گوشه‌ای از پیاده‌رو (ده متر جلوتر از من) افتاد، جایی که هر روز پیرمرد کفش‌دوز را می‌دیدیم. پیرمرد یک قوطی خالی کنسرو ماهی در دست گرفت و یک کودک پنج یا شش ساله بیش از نیمی از آب‌میوه‌اش را در قوطی آن پیرمرد ریخت.

ولی من چی؟ ولی ما چی؟
چرا باید برای جشن نوروز تن‌پوش نو بخریم در حالی که کسی در خیابان هست که شب را هم باید در خیابان سپری کند، چه برسه به خرید برای جشن نوروز ، چه برسه به خرید خوراک ماهی شب نوروز، چه برسه به تن پوش نو.

چرا چشمان‌مان را ببندیم و از گدایی که دستش به سوی ما دراز شده است بگذریم و پس از چند گام به فروشگاه وارد شویم؟ این مرام ماست؟ پس نفرین بر ما.
پیش خود می‌گوییم  نباید گداپروری کرد؟ پس برایش کاری دست و پا کنیم؛ پس برایش یک ترازو بخریم که در ازای این که وزن مردم را اندازه می‌گیرد از آنان پول بگیرد. آن ترازو را به او هدیه بدهیم همان جور که به کسانمان هدیه می‌دهیم. گناه او چیست که کسی را ندارد؛ گناه او چیست که اگر کسانی دارد کسانش چیزی ندارند؟

آن کودک آب‌میوه داشت.
کودک آب‌میوه را به پیرمرد داد.
من پول داشتم.
پول را خرج کردم.
کودک بازی را برد، پیرمرد شاد شد، من باختم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دنبالک‌های مرتبط

دنبالک‌های مرتبط برای این نوشته
http://ruznevesht.khorshidvash.com/cgi-bin/mt-tb.cgi/7

نظرتان را بنویسید

اگر پس از فشردن دکمه‌ی «فرستادن» خطایی نمایش داده شد آن را نادیده بگیرید. پیغامتان فرستاده شده است.

درباره‌ی این صفحه

این صفحه دربردارنده‌ی یکی از روزنوشت‌های خورشیدوش است که در تاریخ March 30, 2008 5:12 AM نوشته شده است.

روزنوشت پیشین پادشاهی ایرانی یا دموکراسی یونانی؟ بود.

روزنوشت بعدی من یک دزد هستم.است.

روزنوشت‌های دیگر را می‌توانید در صفحه‌ی نخست یا در بایگانی بخوانید.

برداشت از نوشته‌های این روزنوشت تنها با نام بردن از منبع آنها (روزنوشت‌های خورشیدوش) رَواست. آنها را دوباره‌نویسی نکنید!