محمدباقر کاظمی
نویسنده خورشیدوش در آبان.۳۰, ۱۳۸۸, در دسته دانشگاه
محمدباقر، روش و مسلکی ویژهی خود داشت. کمتر کسی رو همانند او دیده بودم. به نظرم، در قالب این زمان و مکان نمیگنجید.
آشکارا در زبان و ادبیات فارسی یک سر و گردن از دیگران بالاتر بود هرچند با روش مطالعهی فیزیکی که پیش گرفته بود موافق نبودم. فیزیک رو هم ادبیاتی فرامیگرفت. شنیده بودم که حافظهی خوبی داره.
ابیانه – ۱۳۸۵ – من (سمت راست) و شماری از دوستان حاضر در سفر هستهی نجوم دانشگاه، از جمله محمدباقر (در وسط تصویر)
امروز، تصویر آخر، پیش از بهخاکسپاری محمدباقر، مرا منقلب کرد. توانایی توصیف آنچه در اون لحظه بر من گذشت رو ندارم.
خدایش بیامرزاد.
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۵ ق.ظ
سلام آقای عباسیان…واقعا” شوکه شدم…آخه چه اتفاقی افتاد؟ نمی دونید چه قدر متاسف شدم…با اینکه مدت زیادی بود که من ایشون را ندیده بودم ولی انسان تاثیر گذاری بود و هر کسی با یک برخورد هم ایشون را به خاطر می اورد…
امیدوارم روحشون شاد باشه
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۵ ق.ظ
سلام خانم یزدی؛
برخی از دوستان میگفتند که بیماری کبدی داشته و متاسفانه از شدت بیماریش هم آگاه بوده. درسته، با وجود آگاهی از شدت بیماریش، «انسان تاثیر گذاری بود» و این موضوع فکر من رو به خودش مشغول کرده.
پیروز و سربلند باشید.
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۵ ق.ظ
از مرگ محمد باقر شکه شدم. دست و دلم به کار نمیره. بهترین دوستمو از دست دادم.
متاسفانه تازه خبردار شدم. مدتی ازش بیخبر بودم. من و محمد باقر هر سال تاسوعا و عاشورا قرار داشتیم بریم حرم تا دسته های سینه زنی رو ببینیم. شب تاسوعا به فکرش بودم که باهاش تماس بگیرمو قرار بگذاریم بریم حرم. موقعی که از مراسم امام حسین داشتم میرفتم خونه روی دیوار عکس جوونی توجهم رو جلب کرد. عادت دارم وقتی اعلامیه ی کسی رو روی دیوار میبینم بدون توجه از اون رد نشم و حتما برای اون مرحوم فاتحه ای بخونم. وقتی به چهره ی اون عکس خیره شدم نشناختم، نگاهم به اسمی که روی اون اعلامیه بود افتاد خوندم “محمد باقر کاظمی”.
پاهام سست شد باورم نمیشد بعدش بهت زده به خودم گفتم نکنه باقر توی مسابقه ی شعری چیزی رتبه آورده که اسمشو اینجا زدن… نمیخواستم باور کنم که این اعلامیه … ، بیشتر دقت کردم… چیزی رو که نمیخواستم بهش فکر کنم مثل اینکه واقعی بود… اشک توی چشمام حلقه زد دو دستی توی سر خودم زدم…. باورم نمیشد، عقب عقب رفتم و چسبیدم به تیر چراغ برق… به خودم گفتم بی معرفت، تو چه رفیقی هستی که از حال دوستت بی خبری…. دوست عزیزتو از دست دادی… باقر رفت… باقر رفت … گریه کنان به طرف خونه رفتم…. نمی فهمیدم از کجا دارم میرم خونه… تو راه خاطراتی که با باقر داشتم رو مرور میکردمو اشک میریختم…
حال خوشی ندارم از اون روز تا حالا زمان بی مفهوم برام میگذره … بهترین دوستمو از دست دادم………………………………………………………..
روحش شاد
عباسیان عزیز، دلم گرفته بود خواستم اینجا کمی آروم بشم.
ممنون
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۶ ب.ظ
سلام آقا مهدی. نام خانوادگیتو ننوشتی.
خوب کاری کردی که درددلهات نوشتی. بیشتر کسانی که با محمدباقر در ارتباط بودند، مانند شما و من، خاطرههای خوشی با او داشتهاند.
روحش شاد.