من در جنگ ایران و عراق
امروز میخوام یک خاطره از دوران جنگ براتون بگم. تعجب نکنید، درسته که ۲۴ سالمه ولی یکی دو سال آخر جنگ من هم بودم.
پیش از آخرای جنگ که من یک ساله و شاید کمتر از یک ساله بودم طی یک حملهی هوایی به شهر قم، یک فروند هواپیمای بمبافکن تعداد ۴ یا ۵ بمب رو به فاصلهی ۱۰ تا ۲۰ متر از انتهای کوچهی ما که به بلوار عماریاسر متصل است تا ۲ یا ۳ بنبست مانده به خیابان باجک رها کرد. بنبست خانهی ما هم بنبست اول از طرف باجک است.
تا اینجای کار رو داشته باشید، دوباره برمیگردم. بزرگترین برادرم که اون موقع ۱۲-۱۳ سالش بوده میخواسته بره برای تزریق و اتفاقا مسیر داخل کوچه به سمت عماریاسر رو انتخاب میکنه. وسط راه دوستاش رو میبینه که داشتند فوتبال بازی میکردند. یکی از دوستاش پیشنهاد میکنه که تو هم بیا برای بازی، اون هم جواب میده که بعد از تزریق مییام. میره برای تزریق و در راه برگشت یادش مییاد که خونهی مادربزرگم (مادر مادرم) هم کاری داشته؛ و این بار از توی باجک ۱ داره میره که یکی داد میزنه دراز بکش و تا روی زمین دراز میکشه یه ترکش از روی سرش رد میشه که ناشی از فرود بمب بوده. در این لحظه، اون هواپیمایی که گفتم، بمبهاش رو رها میکنه و برادرم به سوی کوچهمون شروع میکنه به دویدن.
این جا رو هم داشته باشید که با «داشته باشید» قبلی توضیح میدمش! برادر دوم من هم که ۹-۱۰ سالش بود قرار بوده از طرف مدرسه با مینیبوس بره اردو اما قبلش باید برادر سومم که ۳-۴ سالش بوده رو از خونهی همون مادربزرگم میآورده خونهی خودمون. ظاهرا زیاد معطل میشه و به مینیبوس نمیرسه. بعدا خبر میرسه که اون مینیبوس بر اثر برخورد بمب توسط بمبافکن منفجر میشه و همهی مسافرانش هم در دم جان میدند.
حالا برمیگردم به اون دو تا «داشته باشید»؛ بزرگترین برادرم به سمت کوچه مییاد و میبینه بنبست ما بمبباران نشده و به سمت انتهای کوچه (به سمت عماریاسر) میره، از دور میبینه که همونجایی که دوستاش در حال بازی بودند دود و شلوغی وجود داره، نزدیک که میشه میبینه بیشتر دوستاش مجروح شدهاند و ترکش خوردهاند و اون دوستش که پیشنهاد بازی داده بوده روی زمین افتاده و شکمش بیرون ریخته اما هنوز زنده است، که البته بعدا او هم جان سپرد، به سرعت با همکاری چند نفر دیگه مجروحها رو سوار وانت کردند و به سمت بیمارستان روانه کردند؛ حالا برادرم به سمت انتهای کوچه میره و میبینه که اونجا هم بمب افتاده و کلی زخمی و کشته شدند.
برمیگردم سراغ ۴ یا ۵ بمب و آخرین بمب. بمبافکن از بلوار عماریاسر و در راستای کوچهی ما به سمت باجک حرکت کرده و ۱۰-۲۰ متر یک بار یک بمب رها میکرده. بمبهای یک تا چهار همگی عمل کرده و منفجر شدند که نتیجهاش رو چند خط بالاتر خوندید و اما آخرین بمب که در بنبست کناری بنبست ما فرود آمد. این بمب درست بر روی پلههای یکی از خانهها فرود آمده و در واقع نوک آن که بر اثر فشار بمب رو فعال میکنه به زمین نخورده و بمب بر روی پلهها به سمت پایین سر میخورد. شاید اگر منفجر میشد به دلیل نزدیک بودن به خانهی ما برای من و مادر و مادربزرگ دیگرم (یعنی مادر پدرم) حادثهی ناگواری پیش میآمد؛ همچنین اگر خلبان تصمیم به رها کردن یک بمب دیگر میگرفت درست بر روی بنبست ما فرود میآمد.
میشه گفت در یک روز ۶ تن از خانوادهی ۷ نفری ما، یعنی همه به جز پدرم که در محل کارش بود، تا مرز جانسپاری پیش رفتیم. ظاهرا بعدا یکی از خلبانهای بمبافکنها که اسیر کرده بودند رو به کوچهی ما میآرند و بهش نشون میدند که همقطارهاش چه خرابی و کشتاری رو به وجود آوردند؛ در اون موقع یکی از سوپریهای محله که در متن حادثه بوده با عصبانیت و از دست دادن کنترلش به سمت او حمله میکنه که مردم جلویش را میگیرند.
همینجا برای درگذشتگان اون روز و همهی کسانی که بیگناه در این جنگ و در هر جنگی در هر کجای جهان کشته شدهاند آرزوی آمرزش میکنم.
پانوشت: کمتر از پنج درصد از توضیحهایی که دادم ممکنه بر اثر فاصلهی زمانی شنیدن این خاطرهها از زبان اعضای خانواده و نوشتن این نوشته با واقعیت فاصله داشته باشه که البته جزئی جدانشدنی از خاطرهگویی است.

جنگ چیز بدی ست
خیلی بد
لعنت به مسببان آن…
و شوربختانه تا آدمی هست جنگ هم هست. یکی برای منافع شخصی (صدام در جنگ با ایران)، یکی برای منافع ملی (اروپا در جنگ جهانی)، و یکی برای منافع دینی (تازیان (عربها) در جنگ عرب با ایران ساسانی) (مسیحیان با مسلمانان در جنگهای صلیبی).