انجمن آموزگاران زبان و ادبیات فارسی قم – ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ / دو
هفتهی گذشته که نتونستم در نشست انجمن حاضر بشم خواندن «قصهی اعرابی درویش و ماجرای زن او به سبب قلت و درویشی» از مثنوی آغاز شد و این هفته دنبالهی آن را پی گرفتیم. این داستان کمی بلند است و چکیدهی روشنسازی همهی آن (توسط استاد احمد عزتیپرور) را در دو یا سه هفتهی آینده برایتان خواهم نوشت.
امروز یک رباعی از مهرانگیز منوچهریان و چند حکایت که استاد عزتیپرور در گوشه و کنار بررسی حکایت مثنوی امروز عنوان کردند را برایتان مینویسم. راستی تا یادم نرفته، امروز دو تا دفترچهی دیگر با عنوانهای «جستاری در وحدت وجود» و «کوشنامهی ایرانشان» به قلم استاد عزتیپرور دریافت کردیم که دومی یهچیزی تو مایههای شاهنامه است و نویسندهی اون ایرانشان است.
این نوشته نتیجهی برداشت من از سخنان استاد احمد عزتیپرور است و شاید در بعضی جاها سخنی را درست متوجه نشده باشم و یا برداشت شخصیام (خواسته یا ناخواسته) اعمال شده باشد.
یکی از بیتهای حکایت «قصهی اعرابی درویش …» این بود:
بنده بر وفق ِ تو دل افروخته است — هر چه گویی پخت، گوید سوخته است
که استاد این رباعی از مهرانگیز منوچهریان را در پی آن گفتند:
عمری به امید سازگاری کردم — شو کردم و انگار که کاری کردم
شو بود نه، دام بود و غافل بودم — یک عمر تمام دامداری کردم
در دنبالهی نشست امروز، سخن به بخشش و بخشایش خداوند کشید و استاد این حکایت از داوود پیامبر را گفتند: روزی که داوود (که درود خدا بر او باد) پرندهای زیبا را بر پنجرهی سرای خود دید. قصد گرفتن آن کرد. پرنده گریخت. داوود در پی آن بامها را یکی پس از دیگری پیمود تا پرنده را در گوشهای نشسته یافت. نگاهش به حیاط خانه افتاد. زنی زیبا در آن دید. نگاه نخست گناه نبود ولی او نگاهی دگر بر وی انداخت و شیفته شد. به سرای بازگشت. کسی از نزدیکان فرستاد تا روزگار آن زن بر وی آشکار سازد. آن کس بازگشت و شرح بگفت: زن همسر یکی از وزیران داوود بود. پس از زمانی، به یکی از تابعان نامهای نوشت که باج دهید. باج ندادند. آن وزیر را با سپاهیان گسیل داشت. در جنگی، وزیر کشته شد. داوود پس از چند ماه زن او را به زنی گرفت که سلیمان از او پدید آمده است. پس از چندی دو فرشته به نزد داوود آمدند و او را نکوهیدند که این چه کار بود که کردی. داوود بگریست و چهل شبانهروز از گریستن بازنایستاد. خدای آن وزیر زنده کرد، داوود از اون حلالیت گرفت، وزیر دگربار جان سپرد. در این حکایت بخشایش بیکران خدا عنوان شده است تا اندازهای که حتی حقالناس را نیز (با فراهم آوردن شرایطی) از گردن بندهی خود برداشت. در پایان سه نکتهی پایانی را که در نشست امروز گفته شد، برایتان بازمینویسم:
۱- خدا تنها یک گناه را نمیبخشاید و آن ناامیدی است.
۲- زن باید افزون بر آراستگی و زیبایی ظاهری، از نظر خلق و خوی فرمانبردار مرد باشد تا او را به چنگ آورد. همچنان که استاد سخن، سعدی شیرازی، چنین میگوید: سازگاری و اخلاق زن میتواند بدیهای ظاهرش را بپوشاند.
۳- مرد زن را میخواهد (و نیز زن مرد را) چون مهر دارد. جانوران چون مهر و عشق ندارند دچار کاستی هستند و مردمزادگان از آن روی کامل هستند که در درونشان مهر و عشقورزی زبانه میکشد. از دید فیلسوفان دلیل برتری و کامل بودن انسانها نسبت به جانوران «نطق» است ولی مولوی دلیل این برتری را مهر و عشقورزی میداند.
۴-مرد عاقل اجازه میدهد که زن بر او غلبه کند. از این روی، «زنذلیلها» هم داناترند و هم پرمهرتر. ولی جاهلان بر زنانشان غالب میشوند (بر آنان فرمانروایی می کنند). این مردان بیهودهرو هستند.
عکسی از استاد عزتیپرور:

