بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود — عیسیدمی خدا بفرستاد و برگرفت
گاهی بعضی چیزا برای آدم ارزش زیادی پیدا میکنه؛ یه ساعت، یه نامه، یه عکس، یه تصنیف، یه کتاب، و شاید یک رخداد طبیعی.
توی پست «ای کاش من هم با او میمردم» داستان دو تا گل رو تعریف کردم که توی باغچهی خونهمون در کنار هم رشد کرده بودند و زمستان سال ۱۳۸۶ یکی از اونا رو خشکوند. گل برگکاغذی مرده بود و اون یکی هنوز زنده. هر دوی اونا رو پدرم کاشته بود. از این که دستکم هنوز یکی از اون دو جون داره شاد بودم ولی
وقتی یهروزی دو تا تصویری که توی اون پست هست رو دیدم (و اینجا هم هست:)
تصویر ۱ / خونهمون – بهار ۱۳۸۶
تصویر ۲ / خونهمون – بهار ۱۳۸۷ (پس از زمستان سرد و پر برف ۸۶)
حسی بهم دست داد که حافظ اون رو به خوبی توصیف کرده:«وصال او ز عمر جاودان به …»
شاخههای خشکیدهی سمت راست گل نیمهجان در تصویر دوم غمبرانگیز بودند.
سال ۸۷ رو به پایان بود که گلهای گوناگون باغچهها به آرامی آغاز به سبز شدن کردند ولی هیچ یک از اونا به اندازهی برگهای سبز کوچکی که در پایین شاخههای خشکشدهی گل برگکاغذی در اومده بود من رو شاد نکرد. اکنون حتی با پایان یافتن تابستان ۸۸ گل برگکاغذی هنوز هم گلهای صورتی خودش رو به نمایش میذاره.
موضوعی که موجب میشه من این دو تا گل رو در ارتباط با هم بدونم اینه که با آغاز بهار گلهای بوتهی گل سمت چپ درمیآد و پس از ریختن گلهای اون گل برگکاغذی آغاز به نمایش میکنه و تا پاییز گل میده (البته اون یکی گل، برگهای سبزش رو تا پایان پاییز داره).
دلم میخواد تصور کنم که گل سمت چپ پس از زمستان ۸۶ سالم مونده ولی این زندگی، بدون گل برگکاغذی، براش از مرگ هم بدتر بوده و نمیذاشته ریشههاش آبی رو جذب کنند؛ این کارش پژمردگیش رو در پی داشته (تصویر ۲). ریشههای بیرمق گل برگکاغذی از آب فراوانی که پیرامونش رو گرفته سیراب میشه و جوانههای زندگی در شاخهای خشکیدهی اون سربرمیارند و اکنون این دو گل آغوش در آغوش و با ریشههای درهمتنیده به سرمای زمستان ۸۸ میخندند (تصویر پایین).
تصویر ۳ / خونهمون – آبانماه ۱۳۸۸
پانوشت:
توی گوگل جستجو کردم. به نظرم نام درست این گل «گل کاغذی» باشه. به هر حال، من بر طبق عادتی که دارم نام «گل برگکاغذی» رو به کار بردم.

ای کاش من هم با او میمردم
تا کسی رو که برامون ارزشمند هست از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم. یه جورایی این فرهنگ (و به نوعی فرهنگ نادرست) در جامعهی ما جا افتاده که یکی که مرد تازه بفهمیم یه همچین کسی هم در زندگی ما…